کاش این «نیاز» کوفتی به حضور دیگری در زندگیم که حالا اسمش رابطهی عاطفیه یا هرچی، هرگز هرگز هرگز توی وجودم بیدار نمیشد. کاش اون تکه از بیخ و بن درونم خاموش بود. کاش اصلا نبود.
نمیدونم آدما این قیافهی توی آینهی دستشویی رو میبینن یا صورت خیلی پیری که دوربین سلفی موقع احراز هویت نشونم داد.
پ، متامورفوسیس فلیپ گلس رو برام فرستاده؛ چیزی که پسزمینهی اولین بوسهی زندگیم بوده. اولین بوسهای که ده سال رنج و لذت ارمغانش بود. و حالا فقط متامورفوسیس فلیپ گلس مونده بدون ذرهای یاد از اون رنجها یا لذتها. آدمی موجود غریبیه.
بهش گفتم تو خیلی از موقعیتها انتخابم سکوته. گفت میخوای کمتر اشتباه کنی؟ گفتم نه، دیگه حوصله ندارم.
سیارک، لایههای جادویی و عجیبی داشت. رگههای نقرهای و اخرایی کنار هم، بافتهای صخرهای. که همهی اینها گویی بههم خورده بود. انگار یه دست غولپیکری کشیده بود رو تن سیارک و بافتها رو بههم ریخته بود. بعد حتا تاج سیارک هم تخریب شده بود. براش یه گنبد آجری ساختم.
خواب دیدم برای احیای یه سیارهی کوچک دارم مسیر صعبالعبوری رو دست به سنگ بالا میرم. دوتا همراه هم داشتم؛ یه خانم باردار که جاموند توی مسیر و یه مرد میانسال هندی که وقتی به بالاترین نقطه رسیدیم خودش رو پرت کرد توی دریاچهای اون اعماق.
هوس آش دیروقت و بدوبدو برای اینکه به انیمهی جدید پیشنهاد دوست جالبم برسم، باعث شد اشتباهی جای کنسرو نخود، لوبیاچیتی با سس گوجه بجوشونم و آه از نهادم وقتی کشک و پیازداغ داشتن قلقل میکردن :))
چی میشه که اینطور میشه؟ همینه دیگه، عمر هرچیزی سرمیاد. به یه شکلی. بپذیریم و گیر نکنیم و بگذریم. پوووففف



