گفت: جمله خلق را دیدم که چون گاو و خر از یکی آخور علف میخوردند. یکی گفت: خواجه! پس تو کجا بودی؟ گفت: من نیز با ایشان بودم اما فرق آن بود که ایشان میخوردند و میخندیدند و بر هم میجستند و میندانستند و من میخورم و میگریستم و سر بر زانو نهاده بودم و میدانستم.
ـ تذکرةالاولیاء
سرصبح همینطور که از کنار خانمی خیلی زیبا و جذاب، حدود ۵٠ساله، میگذشتم با لبخند گفتم چقدر قشنگین. داد زد واستا ببینم چی گفتی. گفتم خیلی قشنگین. گفت آها و به راهش ادامه داد. بعدش یههو خانمه به نظرم خیلی زشت شد. چه میدونم شاید باگ من باشه وقتی کسی داد بزنه یههو میریزه پایین.
آسیه پوست سرخ و سیاه شدهای داشت. دو تا گردوی زیر جلیقهاش به سختی دیده میشد. موهای بلندش را روی گوش راستش گیس کرده بود. دنبالۀ گیس روی سینهاش افتاده بود. نمد را روی تیرک اصطبل گذاشت و کف دستهایش را به گردنم مالید...
لطفاً ادامه را در «قدح درد» بخوانید.
t.me/ChaliceofAgony/1902

