نصفشب کنار پنجره وایسادم. با قاشق از شیشه رب انار میخورم. خیلی ترش و خیلی گسه. با هر قاشق صورتم جمع میشه. معدهم ضعف میره. یه چیزی توی شکمم فرو میریزه. چند دقیقه فقط حال بد توی شکمم رو حس میکنم. به چیز دیگهای فکر نمیکنم. همین کافیه.
من ترافیک رو دوست دارم، چون هیچ مسئولیتی جز رسیدن ندارم. میتونم بشینم و نگاه کنم و آهسته آهسته برسم. اگه شیشه ماشین بخار گرفته و خیس باشه چه بهتر!
کلاه کاپشن رو پوشیدم، زیپ کاپشن رو تا زیر گلوم دادم بالا، مورد علاقهترین پلیلیستم رو پلی کردم و شنبه بارونی رو زیبا و گرم شروع کردم ☔️
توی کار و رفاقت، وقتی دخترا موقع حرف زدن بغض میکنن، صداشون میلرزه، سعی میکنم هیچچیز در رفتارم مانع گریهشون نشه. به این امکان بیدفاع و آسیبپذیر بودن در حضور دیگری غبطه میخورم.
باید برم سر کار ولی به جاش نشستم دم پنجره سیگار میکشم و فکر می کنم که زنهای سینمای وودی آلن رو هیچوقت دوست نداشتم.
من میتونم وقتی هنوز زندگیم تو کارتنه و برای پیدا کردن هر چیزی باید بیست تا کارتن رو زیرورو کنم، از سر کار بیام بشینم رمانی بخونم که اشتباهترین انتخاب برای وضعیت روحی فعلیمه.
هر صفحهش دو هزار تا چیز رو تریگر میکنه و امکان هر حرکت رو به جلویی رو مسدود میکنه. 😏
مهارتهایی دارم که هیچوقت دلم نمیخواست یادشون بگیرم. چیزی که هستم، بیشتر شکلیه که ناچاری در من به خودش گرفته. آدم چطور باید با این تناقض کنار بیاد که به چیزی افتخار کنه که از سر ناچاری بهش تبدیل شده.
اینجا شبه و در ینگه دنیا روز.
روزها میره کنار دریا و بهم زنگ میزنه. دوربین رو میچرخونه سمت آب تا نهنگی رو که این اواخر نزدیک ساحل پیداش شده، بهم نشون بده. هر کدوم چیزهایی رو از سر گذروندیم که نمیشه ازشون حرف زد. فقط به بهانه دیدن ردی از نهنگ کنار هم میمونیم.
گذشته، نه از آن رو که التیام یافته، بلکه تنها به این خاطر که از آن جان به در بردهای، تسلای امروز میشود. چشم در چشم گذشته مینشینی و میگویی این را تاب آوردهام. اینبار هم تاب خواهم آورد.
چند سال پیش یه روز صبح فیسبوک رو باز کردم و اولین پست فید یه جمله کوتاه بود:
اگر مرگ آرامم نباشد چی!
هنوز بعضی وقتا اولین جمله روز توی فید مغزم همین جملهست.
حس میکنم مثل سامسا به سوسک تبدیل شدم، با این تفاوت که کسی توی اتاق حبسم نمیکنه. سامسا دستکم از جهان بیرون کنار گذاشته شد. من باید با همین سر و وضع برم سر کار و همچنان نقش خودم رو توی اون جهان بازی کنم.
نینا سیمون در مونتروی ۱۹۷۶، وسط اجرای Feelings موریس آلبرت یهو با خشم میگه باورم نمیشه چه شرایطی باید پیش اومده باشه که آدم ناچار بشه چنین ترانهای بنویسه! مستأصله و دیگه نمیتونه رنج رو به موسیقی تبدیل کنه.
با غضب از جهانی که آدم رو به چنین روزی انداخته، توضیح میخواد.
چه حال غریبی داره این بار این اسباب جمع کردن و رفتن از این خانه بعد از دو سال. میخونم، پاره میکنم، دور میریزم.
چهقدر دور ریختن و ویرانکردن یکباره چیزها سادهتر از ذره ذره جمع کردن و انباشت کردنه.
انقدر مرخصی و دورکاری نگرفتم و استراحت رو به تعویق انداختم که بدنم مجبورم کرد.
سلام بر بدندرد و سردرد و گلودرد پاییزی 🤧
من ده سال پیش هیچکس رو اطرافم نمیشناختم که ندونه موضوع هزار و یک شب چیه! شهرزاد کیه و چرا قصه میگه!
چنان غریبه شدم در این جهان و با آدمای اطرافم، انگار کن مهاجرت کردم به جایی به مراتب بدتر از جایی که ده سال پیش بودم.
من نمیفهمم، یعنی غیاب یه نفر ارزش عاطفی ویژگیهاش رو برای شما تغییر نمیده؟ یعنی فقط منم که در غیاب آدمهایی که دوستشون دارم، دلم حتی برای خصلتهای ناخوشایندشون هم تنگ میشه؟!






