Baanu retweeted
پست برادر جاویدنام #مجتبی_روستایی:
از ۱۸ دی به بعد من دیگه آدم سابق نشدم و نخواهم بود، ازم میپرسن چرا اینجوری شدی! وقتی رفتم بیمارستان بعثت تا صبح منتظر بودم داداشمو یکی بیاره بیمارستان. خیلی منتظر موندم بیمارستان، آخر سر فهمیدم اولین نفر مجتبی بوده که بردنش سردخانه، وقتی رفتم کهریزک تک به تک آمبولانسها رو نگاه میکردم، تکتک کاورها رو باز میکردم که پارهی تنم رو پیدا کنم، داخل کهریزک کولش کرده بودم، بسته بودم به خودم که بتونم تو صف جنازهها وایسم. بخدا هر شب یا یک شب در میان تمام اون بچهها میان به خوابم. افسرده شدم همیشه تو خودمم. گوشهنشینم اشکم خود به خود جاری میشه. مجتبی میاد به خوابم بهم میگه کمرت درد نگرفت منو گرفتی پشتت؟ نه برار کمرم درد نگرفت، کمرم خم شده از بیبراری...
درد من اینه
Baanu retweeted
امروز، روزی است که زندگی مرا برای همیشه تغییر داد.
بیستوهفت سال پیش، مأموران رژیم جمهوری اسلامی به خانه پدرم آمدند و مرا از آغوش خانوادهام ربودند. آن روز، دختری ۲۵ ساله بودم؛ دختری که هنوز باور داشت پدرش یک موجود فرازمینی است و همیشه خواهد توانست از او محافظت کند. اما وقتی مرا با چشمان بسته از خانه بردند، در آخرین نگاه پدرم چیزی را دیدم که هرگز فراموش نکردهام؛ نگاهی آمیخته به عشق، درد، عجز وداع. نگاهی که ذخیره میکرد مطمئن بود که شاید دیگر هرگز دخترش را نبیند. آن نگاه تا امروز در قلب من زنده مانده است و مرا آزار میدهد.
۱۸ تیر ۱۳۷۸ فقط یک اعتراض دانشجویی نبود؛ فریاد نسلی بود که پس از بیست سال حاکمیت جمهوری اسلامی، برای بازپس گرفتن ایران برخاست. نسلی که آزادی را با تمام وجود میخواست و برای آن، زندان، شکنجه، ناپدید شدن و حتی مرگ را به جان خرید.
هرگز سخنان مادر سعید زینالی را فراموش نمیکنم؛ مادری که از پیراهن پسرش میگفت، آن را در آغوش میگرفت، میبویید و با امیدی که هر روز کمرنگتر میشد، اشک میریخت. سعید هرگز بازنگشت و درد آن مادر، درد هزاران مادر ایران شد ؛ مادرانی که فرزندانشان را ربودند و هرگز به خانه بازنگرداندند.
مرا به بازداشتگاه توحید بردند؛ روزهایی که در سلول انفرادی، میان بازجویی، تهدید به اعدام و شکنجه، تنها یک چیز مرا زنده نگه داشت: عشق به ایران. عشقی که پدرم در قلبم کاشته بود. بعدها نیز در کنار همسرم، دوشادوش یکدیگر، این عشق را زندگی کردیم و هر روز برای آزادی ایران جنگیدیم. این راه، انتخاب ما بود و هنوز هم هست.
از همان روزهای جوانی، کنار پرچم شیر و خورشید ایران ایستادیم و ایمان داشتیم که آزادی ایران تنها با بازگشت به هویت ملی، تاریخ و فرهنگ بزرگمان ممکن است. ایران را نه از آن اشغالگران، بلکه میراث ماست. میدانستیم که برای آزادی به فرزندان آگاه و آزادهاش نیاز دارد؛ شیران ایران که با تکیه بر تاریخ، اسطورهها و غرور ملی، زنجیرهای اسلامگرایان اشغالگر را خواهند گسست.
امروز، بیستوهفت سال از آن روز میگذرد. شاید سالها بر چهرهام نشسته باشد، اما عهدی که آن روز در دل بستم، استوارتر از همیشه است. سوگند خوردم تا آخرین نفس برای آزادی ایران بایستم و این سوگند هرگز شکسته نخواهد شد.
امروز بیش از هر زمان دیگری باور دارم که سپیده آزادی نزدیک است. تمام رنجها، تمام اشکها، تمام سالهای زندان، تبعید و مبارزه بیثمر نبودهاند. ایران دوباره خواهد خندید.
این راه را برای همه آنان ادامه میدهیم که دیگر در کنار ما نیستند؛ برای سعید زینالی و هزاران فرزند ایران و جانفدای میهن، برای همه پدران و مادرانی که سالهاست جز پیراهن فرزند و زخم دل چیزی نمانده برایشان.
و برای آن دختر ۲۵ سالهای که روزی با چشمان بسته به زندان برده شد، اما هرگز اجازه نداد رؤیای آزادی را از او بگیرند.
ایران آزاد خواهد شد؛ زیرا ملتی که برای آزادی چنین بهایی پرداخته است، سرانجام پیروز خواهد شد.
به امید آن روز، تا آخرین نفس، برای ایران.
Baanu retweeted
⚠️🔴 سرو افتاده
نام شنیده نشده ،جاویدنام #ابراهیم_پوراحمدیان کشته شده با گلوله ای در پیشانی و غم انگیز اینکه ، این دلاور سرایدار و از طبقه محروم جامعه بوده و فریادرسی نداشته
کشته شده ۱۸ دی در غرب تهران ،در آغوش دختر نوجوان اش
#IranMassacre
#مرگ_بر_جمهوری_اسلامی
Baanu retweeted
مثل وارد شدن به حیاط هواخوری! همان ده دقیقه کذایی که به آسمان زل میزنی.. که از رنگ آبیاش قد چشمانت برای خودت پس انداز کنی..
نمیدانم چند روز زیر این آوار صدای امثال من خفه بود.. از یک جایی به بعد روزها را نمیشمری… هیچ حرفی با تحریف کنندگان حقیقت و روایت ندارم فعلا!
فقط یک سوال دارم و جوابش را نمیخوام بدانم
جهانِ وقیح! ما چند ماه حذف شده بودیم.. فریاد بچههایمان را نشنیده گرفتی!؟
Baanu retweeted
قتل حسام علاءالدین.
چون یکی از اعضای این خانواده از آشناهای ماست، لازمه یه روایت دقیقتر بگم؛ چون خیلی از چیزهایی که منتشر شده، غلط یا ناقصه.
ماجرا از چند هفته پیش شروع شده. دهها نفر نیروی امنیتی به خونه حمید، برادر حسام، در یکی از برجهای کامرانیه حمله میکنن، با «بهانه» داشتن اینترنت استارلینک. حمید مقاومت میکنه، درگیری میشه و یکی از مأموران به پاش شلیک میکنه.
حمید رو با دستبند به بیمارستان منتقل میکنن. وقتی خانواده و حسام برای ملاقات میرن، تمام موبایلها و وسایلشون رو میگیرن و فقط با همین شرط اجازه دیدار میدن. در نهایت همه وسایل رو پس میدن جز موبایل و وسایل حسام.
لازمه بدونید این خانواده، با وجود مذهبی بودن، مخالف صریح جمهوری اسلامی بودن و اینو بدون ترس هم بیان میکردن. حمید و حسام، پسران یکی از سه برادران متمول علاءالدین هستن و عموی بزرگشون رضا علاءالدین، مالک پاساژ علاءالدینه.
حسام بازداشت میشه و در بازجویی بهشدت تحت فشار و شکنجه قرار میگیره. بعد از مدتی، او رو جلوی خونهاش/ یا داخل لابی رها میکنن اما همونجا، مقابل چشمان دو دختر دوقلوی کوچکش، با باتوم مورد ضرب و شتم قرارش میدن.
همسایهها چراغها رو خاموش میکنن و شروع به شعار دادن علیه حکومت میکنن. در مقابل، مأموران فریاد میزدن: «هرچی دارید از صدقهسری نظامه.»
درگیری بالا میگیره. حسام رو دوباره میبرن و این بار، به خانواده زنگ میزنن که برای تحویل گرفتن جنازه بیان.
واقعیت تلخه: به نظر میرسه پشت این ماجرا فقط «امنیتی» نیست. بحث، مصادره و تصاحب امواله. و چه کسانی هدف بهتری هستن؟ ثروتمندانی که با حکومت همراه نیستن. مثل علاءالدینها و ساعدی نیاها… قبلتر هم نمونههاش رو دیدیم.
وگرنه استارلینک رو خیلیها دارن. @FardadFarahzad @NewshaSaremi
Baanu retweeted
سلام و درود بر هموطنان عزیز و همزبانان کُرد باغیرتم،
من ناصر بکرزاده هستم و صدای من را از زندان مرکزی ارومیه میشنوید. شاید این آخرین صدای من باشد. من فرزند ملا منصور هستم، ۲۶ ساله هستم و دو خواهر کوچکتر از خودم دارم. در سن ۲۳ سالگی، زمانی که در اوج آرزوها و میل به زندگی بودم، دستگیر شدم.
پدر و مادرم از روز اول دستگیری من تا امروز، هر روز مردهاند و زنده شدهاند. غم دوری و فراق، بر روی دوششان سنگینی کرده و در اوج جوانی، پیر و شکسته شدهاند. زمانی شاد بودند و آرزو داشتند تکپسرشان را در لباس دامادی ببینند. چند روز پیش از دستگیریام قرار بود به خواستگاری برویم و اکنون ۴ سال است که آن دختر در انتظار من مانده است. همین الان هم که چند ساعت است خبر تأیید حکم اعدامم را شنیدم، نمیدانم چطور به او زنگ بزنم و بگویم که حکم من تأیید شده و قرار است اعدام شوم.
پس از پایان تحصیلات مدرسه، با توجه به تصمیم پدرم و علاقهای که خودم داشتم، شروع به تحصیل در مدرسه علوم دینی صلاحالدین ایوبی پیرانشهر کردم. پس از دو سال درس خواندن، به دلیل شرایط خانواده، تصمیم گرفتم بخشی از بار مسئولیت را از دوش پدرم بردارم و یک مغازه فروش موبایل در ارومیه راهاندازی کردم.
در تاریخ ۱۲ دی ۱۴۰۲ دستگیر شدم و به مدت ۳ ماه در سلول انفرادی اطلاعات سپاه نگهداری شدم و تحت شدیدترین شکنجههای روحی قرار گرفتم. شعبه اول دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه پس از دو جلسه دادگاه در تابستان ۱۴۰۳، در پاییز همان سال بدون ارائه دلایل و مستندات کافی، حکم اعدام من را صادر کرد.
این حکم در فروردین ۱۴۰۴ در شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور، با توجه به نبود شواهد و مدارک قانونی، نقض شد. پرونده برای رسیدگی مجدد به شعبه دوم دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه ارجاع داده شد، اما همان دادگاه برای بار دوم، در سایه جنگ ۱۲ روزه، دوباره حکم اعدام صادر کرد. این حکم نیز بار دیگر در پاییز ۱۴۰۴ در شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور نقض شد و بیگناهی من مورد تأیید قرار گرفت.
با این حال، پرونده برای سومین بار به شعبه دوم دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه بازگشت ولی متأسفانه به دلیل شرایط کشور در دی ماه ۱۴۰۴، برای سومین بار، حکم اعدام من، بر اساس نامهای که از دفعات قبل کپی شده بود، صادر شد. این حکم امروز صبح از سوی شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور و در شرایط جنگی حاکم بر کشور، تأیید شد.
شنیدن حکم اعدام شاید برای بیشتر مردم قابل درک نباشد، اما این حکم طوری است که هیچ کس و هیچ چیزی نمیتواند آن را تحمل کند.
اعدام مرا کشت، متلاشی کرد و هر لحظه مُردن خودم را میبینم و خانوادهام را هم از پای درآورده است. از کنار این نامه اعدام راحت رد نشوید، امروز نوبت من است و فردا نوبت فرد دیگری.
از هموطنان عزیزم، از کُردهای با غیرت در داخل کشور و هر جای دنیا، و از ماموستاهای آیینی که من از طلبههای آنها بودهام، خواهش میکنم صدای بیصدای من باشند. صدای مرا به گوش سازمانهای حقوق بشری، از جمله عفو بینالملل، و کل جهان برسانند.
ارومیه با کل ایران فرق دارد. این را از صمیم قلب میگویم: نخستین «جرم» من کُرد بودنم بود و پس از آن، سنی بودنم. به داد من برسید. من نه اولین نفر هستم و نه آخرین نفر خواهم بود.
ناصر بکرزاده
۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
زندان مرکزی ارومیه
منبع @KurdistanHRN
Baanu retweeted
️ ‼️نامی که تا امروز رسانهای نشده بود:
#شهاب_رونده، جوانی ۲۰ ساله، ساکن مشهد، آرایشگر و تکفرزند خانواده، در بهمنماه بازداشت شد و دیروز در دادگاه مشهد به اتهام محاربه محکوم شد و به نزدیکانش اعلام کردهاند که ممکن است حکم او در روزهای آینده اجرا شود.
خانوادهاش تصمیم گرفتهاند نامش رسانهای شود و ما تنها چند روز فرصت داریم تا نگذاریم جان دیگری توسط طناب دار جمهوری اسلامی گرفته شود.
Baanu retweeted
The Islamic Republic yet executed another protester #Erfan_Kiani They don’t even bother fabricating capital crimes in sham trials anymore. His charge was vandalizing public property! Every day they kill another hostage while much of the world begs these thugs to open the strait.
Baanu retweeted
اره مادرجنده ایرانی ها که ۳۰۰۰ سال پیش معبد یهودیا رو براشون بازسازی کردن و تو قلمروشون آزادی ادیان رو داشتن آمادگی دموکراسی رو ندارن بعد شما غربی های کوننشور که تا ۱۵۰ سال پیش سیاها رو به بردگی میگرفتید و با اتاق گاز یهودیا رو خفه میکردین آمادگی دموکراسی و حقوق بشر دارید.
اینترنت پرو جاشو میگیره خیال امثال ما و شما راحت میشه
You’re unable to view this Post because this account owner limits who can view their Posts. Learn more
Baanu retweeted
It is for parents to raise their children. Not platforms.
The European Age Verification App is ready ↓ xitter.gq/i/broadcasts/1lJQRvjoX…
Readers added context they thought people might want to know
The European Age Verification App already has security concerns regarding how it handles the image you upload.
It keeps the image unencrypted on devices if a user backs out of the process which is a problem for shared devices. x.com/Paul_Reviews/s…
Baanu retweeted
ما هنوز سر سوزنی از جنایت دیماه نمیدونیم
جمهوری اسلامی ۱۹ دیماه مادری رو با سه پسرش به رگبار بست
هرچهار نفر رو در یک قبر گذاشت
پسر کوچک فقط ۸ سال داشت .
نزارید هیچ چیز عادی بشه .
#IranMassacre
























