
زرتاک🍇 بعد از کلی وقت توییتر نبودن، فقط اکانت ساختم به خاطر #مهسا_امینی / قبلا با این بیو اینجا بودم: A biologist who love creating
Toronto
Joined September 2022
- Tweets4.7K
- Following393
- Followers387
- Likes27.9K
همین الآن اومدن همکارم رو از بغل دستم بلند کردن بردن وسایلش روجمع کنه و کلا بره.
طفلک دو ماه پیش استخدام شده بود و چقدر خوشحال بود، خیلی هم همکار خوبی برای من بود…
موندیم متعجب که بفهمیم چی شده…
صبح چندتا از رده بالاها اومدن تو جلسه مودب نشستن. ما متعجب که این silver foxهای دو متری کجا ما کجا؟
تا آخر جلسه که تک به تک, تمام و کمال از نقشمون تو واکسن فلوی امسال تشکر کردن و با ذکر مثال و اسم گفتن چقدر قدردانن. 😌
از ۲۶-اکتبر واکسن توضیع میشه، بزنید که فصل سختی تو راهه.
تانک ژل الکتروفورز رو برعکس گذاشتم، همهی دیانایها شسته شد. 🚬
حتی تو دوره دبیرستان هم همچین اشتباهی نکرده بودم. ث
بابا من به کلی آدم تدریس کرده بودم چطور ژل بذارن، ایگو دارم😂 نمیتونم برم به تو آز بگم باید تکرار کنیم چون زرتاک خانم مثبت منفی رو قاطی کرده…🤧
Zartaak retweeted
دوستان مشاور خواب کودک در ایران کسی رو میشناسین که بتونیم مشاوره بگیریم؟ تصمیم به سلیپ ترین نداریم به روش گریه ..فقط میخوایم کمکمون کنه برای نظم دادن به خواب بچه🙏
* در کانادا میشناسم ولی متاسفانه هزینه اش بالاس
از پیچیدگیهای زندگی بزرگسالی تو این دوره زمونه اینه که از کسی دلخورم و انتظارم کاملا منطقیه به نظرم، ولی بیانش به راحتی میتونه باعث بشه needy یا پر توقع محسوب بشم…
از ایران هر روز یه خبری میاد که آدم خجل میشه از انسانیت خودش. چه قهرمانهایی و چه عاشقایی و چه دلهای بزرگی هست.
ولی ای کاش لازم نبود این قهرمانیها، که این دردهای بزرگ رو در پی داشته باشه…
دلم خیلی برای خواهرکم تنگ شده. خیلی زیاد و عمیق. احساس میکنم جان از بدن یه لحظه میره، وقتی بهش فک میکنم…
دیروز دو تا خبر خیلی بد از دو تا از دوستا شنیدیم، روز بدی بود. من همهی تلاشم رو کردم، تنیس رفتم، کدوحلوایی تراشیدم، دوش مفصل گرفتم، با دوستم چت طولانی کردم… ولی بازم شب تا صبح نشد بخوابم و هی کابوس سقط دیدم.
تروما بد کوفیته.
حالم واقعا بده و با زحمت خودم رو نگه داشتم. اینکه الآن بهتر دیده میشم، برای اینه که اون ماهیچههای با زحمت نگهدارنده، قویتر شدن.
Zartaak retweeted
احتیاج دارم حداقل سه ماه با خیال راحت حالم بد باشه بدون اینکه مجبور باشم برای سر کار رفتن و درس خوندن و معاشرت و کلا زندگی روش نقاب بزنم.
بار نوستالژی کنسرت معین خیلی زیاد بود، خیلی!!
انگار غافلگیر شدم. گاردی نداشتم مقابل هجمهی این همه نوتالژی…
الآن دلم برای عمهکوچیکه تنگ شده که قبل از عروسیها بهم رقص یاد میداد و هی میگفت تو فرشتهی عروسی میشی. برای خونهمون برای کوچهمون… یه قلیان عجیبیه…
امروز صبح دخترعموی این مرد از سیاتل پیام داد و دو تا بلیط کنسرت معین فرستاد برامون برای امشب.
خیلی غیرمنتظره و out of no where داریم میریم کنسرت معین برای اولین بار. یه لباس سفید پایینچیندار پوشیدم و امیدوارم «یه حلقهی طلایی» رو بخونه به یاد عروسیهای پنج-شش سالگیم.
من خوشحال میشم اگر گفتم رفتم سفر شهرX فلان جور بود، مخاطبم هم بگه: چه جالب ما هم شهر Y بودیم و بهمان جور بود. عاشق رفت و برگشت تو مکالمهم. کشف زاویه دیدها و تشابه/تفاوتها.
گوینده نباید انقدر انحصارطلب باشه و دنبال نورافکن بگرده. چرا مشکل رو از نفر اول نمیبینید؟ کنفرانسه مگه؟










