یکی از دردناکترین واقعیتهای روابط انسانی این است که بیشتر آدمها در زندگی ما موقتیاند و روابط تابع شرایط، منافع و موقعیتاند. اصرار بر ماندگاری ابدی آدمها ریشه در ترس از تنهایی و مرگ دارد. پذیرش تاریخ انقضای آدمها، ما را از توقعات بیجا و وابستگیهای بیمارگونه رها میکند.
مردم ایران امروز بلاتکلیفترین ملت جهاناند. گرفتار در برزخی فرساینده و مرگی تدریجی. هیچ رنجی تلختر از انتظار در هالهای از ابهام نیست.
کاش کابوس شوم جمهوری اسلامی هرچه زودتر تمام شود و سرانجامش، درس عبرتی برای تاریخ.⏳️
سواد، بایگانی کردن پاسخهای دیگران است. خرد، جرات پرسیدن پرسشهای خود. سواد حافظ نظم موجود است اما خرد ویرانگر خودفریبی. سواد یک محصول وارداتی و عمومی است اما خرد یک تجربهٔ زیسته و شخصی.
خلاصه اینکه، سواد انسان را «مطلع» میکند، اما تنها خرد است که او را «مستقل» و «آزاد» میسازد.
ما تصور میکنیم چون به افکار و احساسات خود دسترسی مستقیم داریم، پس خودمان را بهتر میشناسیم. اما ذهن انسان یک ماشین توجیهگر است، نه یک ناظر بیطرف. شناخت واقعی ما از خودمان، نه در خلوت، بلکه در بازخوردها، واکنشها و اصطکاکهای ما با جهان بیرونی و انسانهای دیگر آشکار میشود.
جهنم، شلوغی و آشوب بیرونی نیست. جهنم واقعی یعنی تماشای آشوب و فروریختن از درون، در عین عجز و ناتوانی کامل برای مهار و متوقف کردن آن.
نوشتن در اینجا برای من راهی جهت فرمدادن به افکارم و سنجش آنهاست.
تا جایی که زمان اجازه دهد تعامل و گفتگو میکنم، اما از بحثهای فرسایشی و بیحاصل میپرهیزم. مرزبندی و مدیریت انرژیای که متأسفانه برخی آن را به غرور، خودشیفتگی یا نگاه از بالا به پایین تعبیر میکنند.
بازنگری واقعی باورها، تغییر محتوای فکر نیست، بلکه تغییر نحوه ارتباط ما با خود فکر است. اگر باور قبلیتان را کنار بگذارید اما با همان تعصب و جزماندیشی از باور جدید دفاع کنید، تحولی رخ نداده! شما فقط ایدئولوژیتان را آپدیت کردهاید.
بازنگری باورها یک فرآیند تدریجی است. هر زمان احساس کردید تصمیمی را از روی ترس، احساس گناه یا اجبار ذهنی میگیرید، از خودتان بپرسید:
«آیا این واقعا فکر و باور من است، یا صدایی است که از بچگی در ذهنم تکرار شده؟»
«شکست پلی برای پیروزی است» بیشتر یک خرافهی انگیزشی است. شکست گاهی فقط یک بنبست است. پل پیروزی نیست یعنی مسیر اشتباه است، یعنی نباید به زور از دیواری که در ندارد بالا رفت. پیروزی هم لزوما از دل شکست مکرر بیرون نمیآید. گاهی حاصل توقف هوشمندانه، رها کردن هدف غلط و تغییر بازی است.
کسی که عاشقانه دوستش داری، خاطره نیست که کهنه شود.او به بخشی از ساختار فکری و سیستمعامل درک تو تبدیل میشود. چنان در عمیقترین لایههای ذهنت ریشه دوانده که حضور یا حتی سایهاش، ناخودآگاه، به تمام جهانبینی و انتخابهایت معنا میبخشد.او خودِ «چشم»ی شده که با آن جهان را میبینی.
ما در ایران سالها ذهنمون رو با کوهی از اطلاعات بیمصرف مذهبی و تحلیلهای بیفایده سیاسی پر کردیم. دادههایی که نه سفرهمون رو بزرگ کرد و نه حالمون رو بهتر. چقدر زندگی و خیالمون آسودهتر بود اگر بهجای اخبار و مناقشات عقیدتی یا سیاسی، فقط مهارتهای زیستن و آرامش رو یاد میگرفتیم.
هرگونه دلسوزی یا ترحم نسبت به آخوندها و وابستگانشان، خیانت آشکار به مردم و ایستادن در سنگر دشمنان ایران است.
موضعگیری صریح و قاطعانه شرط لازم مرزبندی شفاف با جمهوری اسلامی و جنایتهای آخوندهاست.
«آخوند» مفهوم ذاتاً سیاسی است. چرا که بر سهگانه فقه (ادعای تنظیم امر عمومی)، تقلید (سلسلهمراتب قدرت) و وجوهات (اقتصاد شرعی) استوار است.
چیزی به نام «آخوند غیرسیاسی» وجود ندارد. سکوت بعضی از آخوندهای سنتی هم نه بیطرفی، بلکه تلاشی تاکتیکی برای حفظ موقعیت و تثبیت وضع موجود است.
سارتر میگوید «دوزخ دیگرانند».
موافق نیستم. دوزخ، «تصویر ذهنی ما از دیگران» است.
دیگران نه دوزخند و نه بهشت، بلکه آینهاند. رنج ما از نگاه دیگری نیست، از نیازمندی مفرط ما به تأیید اوست.
دوزخ واقعی، خود ما هستیم هرگاه از پذیرش مسئولیت و انتخابهایمان شانه خالی میکنیم.
در دنیای ما، صمیمیت به یک نمایش تبدیل شده است، جایی که ما غریبهها را به درون خود میخوانیم تا فقط مطمئن شویم که تنهایی ما، هنوز واقعی است.
جمهوری اسلامی با گناه دانستن شادی، مقدسسازی رنج و وعده آینده یا ثواب اخروی، امنیت روانی جامعه را نابود کرده و حواس ما را از زمان حال پرت میکند. انسانی که توانایی درک و تجربهٔ صلح با «اکنون» را از دست بدهد، از بنیادیترین حق خود محروم شده و دیگر از هیچچیز لذت نخواهد برد.
کنجکاو کمحوصله retweeted
این روزها از دو گروه از ایرانیان خارج از کشور عمیقا بیزارم:
اول؛ اونایی که مدام مردم داخل کشور رو سرزنش میکنند و توقع دارند با دست خالی جلوی سرکوب رژیم وحشی بایستند و جان بدهند.
دوم؛ ندیدبدیدهای دگوریای که با وجود خبر داشتن از فقر و مشکلات معیشتی مردم، عکس سبد خرید و خوشگذرانیهای روزمرهشان رو به رخ میکشند.
دستم به این دو گروه برسه، حتما خفهشون میکنم!
امیدوارم زنده باشم و آن روزهای تماشایی در اروپا را به چشم ببینم، همانطور که نابودی خامنهای را دیدم...
در آیندهای نزدیک، اروپا شاهد شکلگیری «نسخههای بومیِ حزبالله» در خاک خود خواهد بود؛ گروههایی که با استفاده از خلأهای قانونی و تساهل امنیتی اروپا، شبکههایی موازی از قدرت و وحشت ایجاد میکنند. آن روز که امنیت خیابانهای پاریس، لندن و برلین وجهالمصالحه باجخواهی بازوهای نیابتی قرار بگیرد، اروپا مزه تلخ بیتوجهی به مبارزات مردم ایران را خواهد چشید.
جامعه به ما آموخته برای رنجهایمان داستان قهرمانانه بسازیم تا تحمل آنها ممکن شود، رنج بیهوده را با دستاوردهایی مثل بزرگ شدن یا پخته شدن توجیه میکنیم. اما رنج حاصل از فقر، بیماری یا بیعدالتی هیچکس را پخته و عمیق نمیکند. صرفا ظرفیتهای روانی و جسمی ما را فرسوده و تباه میکنند.



