از آدمایی که شخصیتشون توی یک بعد خلاصه میشه خوشم نمیاد. چه توی کارشون باشه چه بزرگترین دغدغهشون چه گرایششون چه علاقهشون. بزرگ شو.
همهش نگران بودم بعد از بیهوشی چرت و پرتی نگم آبروم بره و بعدش انگار فقط انگلیسی حرف زدم. تا حالا تو زندگی اینجوری از آبروم حفاظت نکرده بودم=)
هیچکس نمیدونه چقدر دوستت دارم. حتی خودم هم هربار تعجب میکنم. چجوری میشه کسی رو اصلا انقدر دوست داشت؟
تو تمام جان من را میخواستی و من جز اندکی لبخند چیزی برایت نداشتم. کمی اشک و بیشتری آه. تمام جانم برای تو میشد اگر میدانستی که جان، نه برای من بلکه برای شاخههای سبز بود. نه برای من بلکه برای ماهیهای سرخ و کوچک رودخانه. نه برای من که برای تو بود؛ اگر میماندی.
در دهمین روز از آبان ماه بعد از سالها خشکسالی بالاخره بارون اومد و اون روز تمام مردم به ستایش آناهیتا جشن برپا کردن و شد آبانگان.
الان یهو یادم افتاد اون سری اومدم از صندلیش بگیرم بکشمش سمت خودم ولی سر معادلات وزنی درست در نیومد و صندلی خودم تکون خورد رفت کنار اون:))))))






















