Pinned Tweet
به سازی نمیرقصم. اساساً رقص نمیدانم. تنها گوشهای میایستم و نمایش را تماشا میکنم؛ شاید کفی زدم یا غرغری کردم، اما آنقدر آرام که اثری نگذارد.
گذشتهای که قلب را به درد میآورد، واقعیتی که نفس را به تنگ میآورد و آیندهای که زبان را بند میآورد. حیوان تاریخدار صدچندان عذاب میکشد.
زیستن در اصل نظارهکردن زوال است؛ زوال همهچیز، درون و بیرون. باید بنشینی و تماشا کنی که چگونه همهچیز جلوی چشمت به گند کشیده میشود؛ بدنت، ذهنت، میلت، سلامتیات، و هرچه که میبینی.
انسان نه یک موجود باشکوه، بلکه حیوانی مختل، ناکوک و گرفتار در ناهنجاریهای بنیادین است. حیوانی که نه با خودش کنار میآید و نه با جهان؛ حیوانی بیجایگاه.
آدمها دنبال رنج حداقلی و رضایت حداکثریاند، اما اغلب چیزی که گیرشان میآید، رنج حداکثری و رضایت حداقلی است.
آدمیزاد زور میزند چیزی باشد، اما فقط سایهای است که برای لحظهای روی دیوار هستی میافتد و محو میشود.
خستگیای که نه از تکاپو میآید و نه از سکون، از چیزی بزرگتر میآید، از چرخه بیپایان پرشدن و خالیشدن، از بودن.
آدمها نهتنها احمقها را دنبال میکنند، بلکه پولدار و قدرتمندشان میکنند. قاعدهای که هیچوقت تغییر نمیکند.
«رویهمرفته دنیا جای وحشتناکی است، و من غمگینم، اغلب اوقات، برای بیشتر مردمی که در آن زندگی میکنند غمگینم.»
- بوکوفسکی
تنهایی از گهواره تا گور با ماست. در شلوغترین لحظهها، در میان هزاران صدا، در بین هزاران قلب، آدمیزاد نجوای تنهایی خودش را میشنود.
«انسان تنها حیوانی است که بیهیچ هدفی و صرفاً چون دلش میخواهد، درد به جان دیگران میاندازد.»
- شوپنهاور
آدمیزاد رنجیدن و رنجاندن است. آدم آرمانی و امنی که همیشه تو را بپذیرد و ناراحت و ناامیدت نکند و به تو هیچ آسیبی نزند، وجود ندارد.
دنیا چه میتواند به آدم بدهد؟ جز دری که به دیوار باز میشود، جز امیدی که به نومیدی میانجامد، جز لذتی که در دلزدگی گم میشود، جز عشقی که در نزدیکی میپژمرد، جز رؤیایی که با بیداری میشکند، جز آهی که در سینه میپیچد.
