خیلی ازین ویدیوهای تخمی اینستاگرام که توی کلاس برای بچهها صدای پدرمادرشون رو میذارن از احساساتی شدن بچه فیلم میگیرن، حالم بهم میخوره. تهوع آوره برای دیدهشدن چیکار میکنین، شرف داشته باش کونت رو بنداز بیرون.
درک میکنم اگر سگ، گربه، بچه یا هر روش بیرون ریختن امنِ عشق درونتون رو ندارین درگیر ناامیدی و قدرنشناسیو کیرم تو انسان بشین.
توی رویام من و بابام و مامانم باهم، همه اندازه پیر شدیم و رفتیم یه سرای سالمندان خیلی پرداخته شده, با تفریحات و طبیعت، پر از گربه و اونجا باهم، همزمان میمیریم.
Saba retweeted
برای درددل کردن
باید از طرف مقابل اجازه گرفت؛
شاید اون خودش ظرفیت روحی اینو نداشته باشه
که بخواد غم و غصەهای یکی دیگه رو بشنوه!
امروز بعد از گذروندن زمان اجباری در آمستردام و ماراتن مسخره، به طرز ویژهای از دوندگان نفرت اندوختم.
Saba retweeted
Protesters in Abdanan, Iran rejected bags of rice from the Islamic Republic as bribe. They poured them out in the streets and threw them in the air like a celebration—not because they weren’t hungry, but because their dignity and honor were worth more than a bribe.
Meanwhile in France, people looted shops.
Just compare for yourselves: the high culture and noble cause of Iranian society that fights for dignity, versus the low culture of French society that steals and vandalizes churches for no good reason !
To those European politicians who arrogantly claimed they’re not sure Iranians are ready for democracy: look at your own countries and how far your societies and cultures have fallen. Then you lecture us? The Iranian people are more deserving of democracy and freedom than all of them.
بدترین و بهترین خبر دنیا اینه که هیچی در جهان مجانی نیست، سخت کار کنی، هرشکل کاری، بخشی از سلامتی روان و جسم و جونِت و زمانت رو میدی میره، کار نکنی و وابستهی هرشکل رابطه باشی آزادی و عزتنفس و حق تصمیمگیریت رو میده میره، آدم فقط باید به شکل بهینهی کونپارگی خودش عادت کنه.
یکی از ترسناکترین چیزایی که در بزرگسالی یهو یادت میاد اینه که دو روز پیش لباس انداختی توی ماشین لباسشویی و در نیاوردی، حالا یه تودهی رادیواکتیو پارچهای اونجا منتظره که برینه به روز تعطیلت.
از آدمای مضطرب مثل من زیاد میشنوید ولی خیلی شانسم دخیل بود، خیلی ایندفعه شانس آوردم، چون بالاخره مجبوریم یه چیزی جلوی اون مغز خراب و خیلی خیلی خیلی تاریک بندازیم که مطمئن باشیم خل نیستیم.
خدامرگم بده اومدم دهات شرکتمون و فقط یه هتل رستوران داره، از ترس سریع گفتم میشه منوی شام رو بیارین دیدم ساعت فاکینگ پنجه:))))
انتظار زمانی اسمش انتظاره که گزینهی دیگهای روی میز باشه، وقتی تنها گزینه است میشه دوام آوردن و خوبه انسان خودش رو منصفانه تحلیل کنه.
توی جلسهی آنلاین دیروز دوستم داشت یه چیزی رو توضیح میداد و اسکرینش رو شیر کرده بود، بعد یهو کونزرنگ همیشگی شروع کرد سوال پرسیدن اینم گزارش رو برداشت قیافهی یارو خیلی مسخره و کند اومد اون وسط، هی طرف منتظر بود این عذاب تموم شه، دوستم گفت گذاشتمت وسط خودت ببینی چی میگی :)))))
با دوتا پایان Silent Hiill Townfall رو رفتم و همچنان معتقدم مزخرفترین استوری و گیمپلی در تجربهی من این بازیه، اگه حال کردین خوشبحالتون، من گفتم که رفیقام پول و وقتشون رو حروم نکنن.






