Pinned Tweet
تو رفتی و دلم غمین شد
قرین آه آتشین شد
از آن شبی که برنگشتی
جهان که شادی آفرین بود
به چشم من غم آفرین شد
از آن شبی که برنگشتی…
🖤
نشستم فیلم و عکسای عروسی دوستم که برام فرستاده بود رو برای بار هزارم دیدم و ذوق کردم😁
حضورِ پر رنگ صدای من توی همهی فیلمهاش😂
zohre hosseini retweeted
اندوه تمام میشه؟
نه،
دل ما انقدر گشاد میشه که
اندوههای دیگه هم توش جا شه ..
دوستای عزیزم کسی رو میشناسید که فروشندهی ویلچر برقی باشه؟! ما نیاز داریم که بخریم و اطلاعات کافی نداریم و از طرفی اکثر فروشگاهها پله دارن و شرایطشون مناسب نیست که فرنوش بتونه بیاد و تست کنه و از نزدیک ببینه
اگر ریتوئیت کنید کمک بزرگی کردید♥️
خواهر جانم و من😌♥️
اینجا داشتیم میرفتیم مهمونی گربوی🥹
یه آش خوشمزه هم دادن بهمون که بهترین آشی بود که خوردم
ممنون از مامان و بابای پابلوی عزیزم🫂
ایشونا هر شب ساعت ۷:۳۰ پشت در جمع میشن که سهمیه بگیرن😁 ساعت دقیقش رو هم یاد گرفتن
دیشب از جای پست داشتم نگاهشون میکردم که نگاهم کردن😂😂😂
مسخرهبازیِ گربوی😂😂♥️
شکلاتهای دستساز مینیون برای من خوشمزهترینه، قطعا همه پسند نیست اما من واقعا عاشق شکلاتهاشم
همینقدر ساده، همینقدر خوشمزه🥲♥️
برای حفظِ سلامتِ روانم تصمیم گرفتم فاصله بگیرم
بعد الان احساس میکنم کمه، میخوام برم عقبتر، خیلی عقبتر....
zohre hosseini retweeted
خانم زینت بلوچی از روستای تنگه سرحه نوشته: به بچههای تجربی من دارن اضافه میشن، دخترایی که قبلا به خاطر شرایط سخت نتونستن برن رشته تجربی و الان دارند میان مدرسه عترت ولی متاسفانه کتاب درسی ندارند.الان دوباره ۲دست کتاب تجربی سال دهم و ۲تا شیمی سال دهم کم داریم.
یاری رسانی نبود؟ – at Islamic Republic of Iran
امروز بعد از اینکه مدیر درمانگاه (برای ویزیت رفته بودم و دکتر بیاحترامی کرده بود) رو شستم و پهن کردم رفتم یه رستوران سمت بازار پیدا کردم که صاخبش افغان بود و نگم از غذاها و احترامی که گذاشتن و معرفتشون
۲ بار هم بولانی آورد و حساب نکرد و گفت مهمان هستید
حال بدم رو شست و برد♥️
یکی دیشب قرصِ آخر شبش رو یادش رفت
یکی تا صبح مثل مرغ سر کنده بوده و حتی به ذهنش نرسید شاید یادش رفته باشه
یکی به شدت تحت فشاره از هر جهت😭😭😭
توی اسنپ سرم رو بالا گرفتم و ابرها رو دیدم
توی دلم گفتم "کاشکی که بارون بزنه غمِ شهر رو بشوره ببره"
امروز انقدر سخت بود که نوشتنم نمیاد اما نهایتِ کاری بود که برای دوستم میتونستم بکنم که یه کم دلش باز شه
این بنده خدا بینهایت اضطراب اجتماعی داره و روابطش حداقله
بعد من یه کاره بهش گفتم قهوه درست میکنید؟!
قیافهش استرسه 😂🤦🏻♀️
فرنوش رو با ویلچر بردم بیرون، یه دور زدیم و کافه رفتیم و ...
سر هر تقاطع که مسیر ویلچر بود، ماشین پارک بود و واقعا اذیت شدیم
به این فکر کردم که فرهنگ مردم توی امور مختلف (فقط این مورد نه) حالا حالاها کار داره
یکی از حسهای جالبِ این روزا برام اینه که میتونم با موی خیس بیام بیرون و رهاشون کنم توی هوای خنک تا خشک بشن، از حالت طبیعی و یه کم وز دارش هم ناراحت نمیشم و به نظرم بامزهس
اینکه توی ۳۹ سالگی دارم تجربهش میکنم تقصیر آخوند پدسگه
فردا صبح قراره برم خونهی فرنوش، کل خونه رو تمیز کردم و وسایلی که میخوام ببرم رو گذاشتم روی میز و روش کلیدم رو گذاشتم، تایم دوش گرفتن و اسنپ گرفتن رو هم چک کردم که نه دیر برسم پیشش و نه زود
هر جا میخوام برم همین جوریام، حتی دکتر رفتن
چرا؟! چون ADHD 😒😒
















