ناراحت بودم بایک گرفتم کلهم باد بخوره، قدیمیترین موتور خاورمیانه اومد دنبالم و از ماشینا هم یواشتر میرفت. الآن هم ناراحتم هم کلهم خرابه.
بعد از اینهمه سال، هنوز نفهمیدم دنیایی که با عینک PMS میبینم واقعیه یا تجربیاتم بیرون از اون روزها. عروسک خیمهشببازی هورمون.
اوّلین مکالمه با رانندهٔ اسنپ مساوی آخرین اشتباهه؛ دیگه تا مقصد باید از مهریهٔ زنش و ارثی که داییش بالاکشیده و کمبود بنزین بشنوی.
دیروز داشتم یکیو مسخره میکردم که چجوری به لیمیت کلاد میخوری؟ خودم الآن تموم شدم. امام صادق توی حوزهٔ AI هم وارد شده.
همیشه وقتی عرفان طهماسبی میخونه «عشققق بیخانههه خداحافظظظ» ذهنم با «عشق بیخایه» جایگزینش میکنه و غم آهنگ رو به سخره میگیره.
دفعهٔ صدمیه که یکی بهم میگه فلانی مزخرفه و میگم «نهبابا من ازش بدی ندیدم» و بعد، کثافتش یهجا محکم میخوره توی صورتم. با اینحال مطمئنم بار صدویکمی هم برای آدم دیگری در کاره؛ چون امّید.
نفحات صبح retweeted
یک سکانسی توی بزنگاه هست که دختربچهٔ داستان از مارمولک میترسه و عطاران بهش میگه «بابا مارمولک که ترس نداره باید از آدم بترسی». همین.
نفحات صبح retweeted
نه ممنون ۵ میدم اسمشم نشنوم.
هرکی هم به ما میرسه میگه «داره جنگ میشه». چیکار کنم الآن؟ برم دستمو بگیرم جلوی تانک بگم پدر یعنی عشق جنگ نکنید؟
امروز درحالیکه فکر میکردم غمم کاملاً قابل کنترل و زیرپوستیه وارد شرکت شدم و اوّلین نفر گفت «آخی چرا شبیه بغض یاکریم شدی؟».








