
Insightful analysis on global intelligence, geopolitics, and security. Uncovering the unseen. #IntelNexus
Joined March 2025
- Tweets162
- Following3
- Followers1.7K
- Likes1.9K
Pinned Tweet
در ساختار بسته، پیچیده و چندلایه طالبان، افرادی حضور دارند که با وجود نفوذ گسترده، کمتر در معرض دید رسانه ها و افکار عمومی قرار گرفته اند. ملا محمدزی آخند، معروف به «حاجی لالا»، یکی از همین چهره های کمتر شناخته شده اما تأثیرگذار در ساختار امنیتی طالبان است.
پیشینه و جایگاه
ملا محمدزی از قوم بلوچ است و در گذشته به عنوان والی نام نهاد طالبان در ولایت های قندهار و غزنی فعالیت کرده است. او از چهره های نزدیک به ملا هبتالله آخندزاده، رهبر کنونی طالبان، به شمار میرود.
بر اساس اطلاعات و ارزیابی های امنیتی، حدود دو سال پیش، هبتالله او را به عنوان مسئول مدیریت و نظارت بر گروههای تروریستی خارجی مستقر در افغانستان تعیین کرد. تحریک طالبان پاکستان (TTP)، جنبش اسلامی ازبکستان (IMU)، حزب اسلامی ترکستان و دیگر گروه های افراطی خارجی، در حوزه مسئولیت او قرار میگیرند. گفته میشود ملا محمدزی فعالیت این گروهها را زیر نظر دارد و گزارش های مربوط به آنان را مستقیماً به هبتالله ارائه میکند.
نظارت بر فعالیت گروههای تروریستی در افغانستان
در سالهای نخست حاکمیت طالبان، ملا محمدزی برای مدتی از ساختار قدرت این گروه کنار گذاشته شده بود. در همان دوره، گزارش هایی درباره نقش او در انتقال و فروش سلاح به گروه های افراطی در پاکستان منتشر شد. با این حال، او بعدها بار دیگر به یکی از حساس ترین مسئولیتهای امنیتی طالبان بازگشت.
او همچنین از نزدیکترین افراد به ملا اختر منصور، رهبر پیشین طالبان، بود؛ رهبری که برخی اعضای حلقه نزدیک او، از جمله صدر ابراهیم، هدایتالله بدری و ملا منان، به داشتن روابط بسیار نزدیک با #ایران متهم شده بودند. کشته شدن اختر منصور در حمله آمریکا که به باور این حلقه، اطلاعات مربوط به محل حضور او توسط پاکستان به واشنگتن رسیده بود، به تشدید بی اعتمادی و خصومت میان این حلقه و اسلام آباد انجامید.
هشدار رئیس پیشین امنیت ملی افغانستان
احمدضیا سراج (@zia_saraj1 ) رئیس پیشین امنیت ملی افغانستان، در مقالهای اخیر به ملا محمدزی اشاره کرده و او را فردی خشن و جنگ طلب گفته است. به باور سراج، قرار گرفتن چنین فردی در رأس ساختاری که مسئولیت نظارت بر گروههای تروریستی خارجی را بر عهده دارد، نشان میدهد که طالبان نه تنها به این گروهها پناه داده، بلکه در مسیری هماهنگ با آنان حرکت میکند.
پیامدهای منطقهای
حضور و فعالیت سازمانیافته گروههای تروریستی خارجی در افغانستان، دیگر نمیتواند صرفاً یک مسئله داخلی تلقی شود. وقتی این گروهها در افغانستان حضور دارند، فعالیتهایشان توسط افراد نزدیک به رهبری طالبان مدیریت و گزارش میشود و در رأس هرم تروریسم نیز شبکه القاعده همچنان از ساختار رهبری و فرماندهی برخوردار است، روشن است که دامنه این تهدید به مرزهای افغانستان محدود نخواهد ماند.
ادامه چنین وضعیتی میتواند افغانستان را بار دیگر به بستری برای سازماندهی، تقویت و گسترش شبکههای تروریستی در منطقه تبدیل کند؛ خطری که مستقیماً امنیت کشورهای همسایه و فراتر از آن را تهدید میکند.بنا بر این، کشورهای همسایه با تهدیدی امنیتی جدی و رو به افزایش روبرو هستند.
گروه های دهشت افکن خارجی تحت حاکمیت طالبان در افغانستان
1. القاعده (AQ)
2. دولت اسلامی شاخه خراسان (ISKP)
3.تحریک طالبان پاکستان (با تمام شاخه هایش) (TTP)
4. تحریک اسلامی ازبکستان (IMU)
5. انصار الله تاجیکستان (JA)
6. نهضت اسلامی تاجیکستان
7. تحریک اسلامی ترکستان شرقی (ETİM/TIP)
8.شاخه القاعده بر شبه قاره هند (AQIS)
9. لشکر طیبه (LeT)
10. جیش محمد (JeM)
11. جیش العدل
12. سپاه صحابه (SSP)
13. حزب المجاهدین (HuM)
14. لشکر جهنگوی (LeJ)
15. گروه البدر
گروه جهاد اسلامی (IJG)
کتیبه امام بخاری (KIB)
القاعده به عنوان استراتیژیست و چتر کلی برای همه این گروه ها عمل میکند. برای آنها اهداف تعین میکند، طرح و برنامه ریزی انجام میدهد. و در بخش های نظامی و فنی همکاری میکند و اتحاد میان همه آنها را حفظ میکند.
تحریک طالبان پاکستان و تحریک اسلامی ازبکستان بزرگترین گروه های افراطی شناخته میشوند و بیشترین حضور را اینها در افغانستان دارند. در حال حاضر حدود ۸ هزار جنگجوی تی تی پی و حدود ۳ هزار جنگجوی IMU با حمایت و همکاری طالبان در افغانستان حضور و فعالیت دارند.
داعش خراسان تنها گروهی است که بر خلاف همه اینها عمل میکند و با همه گروه های که اجندای ملی دارند در جنگ است. داعش خراسان تنها با جریان هایی همکاری میکند که خواهان برپایی خلافت اسلامی باشند و برای داعش بیعت کنند.
حزب التحریر از این بحث خارج است چون با وجود اندیشه افراطی اعضای گروه همواره تلاش میکنند تا از راه دعوت و مسالمت آمیز نظام ها را تغییر بدهند و به خشونت کمتر علاقمند اند.
گروهای افراطی دیگر که در حال شکل گیری است.
1. حد اقل دو گروه جدید دیگر از میان تحریک اسلامی ازبکستان تحت رهبری جمعه بای بوجود خواهند آمد.
2. شاخه جدیدی تحریک اسلامی ترکستان شرقی تحت فرماندهی قاری فرقان در حال شکل گیری است.
3. تحریک طالبان تاجیکستان. (TTT)
از آنجائیکه قاری فرقان در #بدخشان – یگانه ولایت هم سرحد با چین، همراه با 350 تن از جنگجویانش تحت حمایت فرماندهان محلی فعال میباشد، به نظر میرسد که حرکت جدید در مطابقت با پالیسی های این گروه برای تهدید جدی علیه حکومت چین میباشد. یکی از اهداف عمده تحریک اسلامی ترکستان شرقی در گذشته این بود تا برای دهلیز اقتصادی چین - پاکستان (CPEC) مشکل ایجاد کند. و بدون شک که بزرگترین تهدیدات این گروه ها متوجه چین خواهد بود.
گروههای افراطی کوچک دیگر نیز گاه به گاه ظاهر میشوند، اما اغلب شاخه های انشعابی از گروه های بزرگ اند که توسط اعضای ناراضی تشکیل شده و پس از مدتی تضعیف شده، از میان میروند یا در گروه های دیگر ادغام میشوند.
تغییر نام برای برخی گروه ها به یک روش معمول تبدیل شده و هدف آن ایجاد سردرگمی در نهادهای استخباراتی جهان و انحراف افکار عمومی میباشد.
منبع: پیامد های بازگشت طالبان به افغانستان و منطقه
مؤلف: احمد ضیاء سراج @zia_saraj1
شش سال پیش در چنین روزی: نیروهای امنیت ملی افغانستان، یکی از رهبران ارشد القاعده و نفر دوم این شبکه را در ولایت غزنی افغانستان از بین بردند.
#غزنی، ۲۴ اکتوبر ۲۰۲۰ — شش سال پیش در چنین روزی، نیروهای ویژه ریاست عمومی امنیت ملی افغانستان (#NDS)، تحت رهبری @zia_saraj1، طی یک عملیات موفق ضدتروریستی در ولایت غزنی، ابومحسن المصری، از رهبران کلیدی القاعده در شبه قاره هند را از بین بردند.
#المصری که در فهرست تروریست های تحت تعقیب افبیآی قرار داشت، از چهرههای ارشد ساختار فرماندهی القاعده به شمار میرفت. کشته شدن او ضربهای مهم به فعالیت های این گروه وارد کرد.
این دستاورد تاریخی، یادآور شجاعت، مسلکی بودن و تعهد نیروهای امنیتی افغانستان، به ویژه ریاست عمومی امنیت ملی افغانستان است؛ نیروهایی که با تلاش های بیدوقفه خود، شبکه های تروریستی بینالمللی را به شدت تضعیف کردند و نقش مهمی در حفاظت از افغانستان و منطقه در برابر تهدیدهای بزرگ تروریستی ایفا نمودند.
𝗙𝗶𝘃𝗲 𝗬𝗲𝗮𝗿𝘀 𝗔𝗴𝗼 𝗧𝗼𝗱𝗮𝘆: 𝗡𝗗𝗦 𝗘𝗹𝗶𝗺𝗶𝗻𝗮𝘁𝗲𝗱 𝗦𝗲𝗻𝗶𝗼𝗿 𝗔𝗹-𝗤𝗮𝗲𝗱𝗮 𝗟𝗲𝗮𝗱𝗲𝗿 (𝟮𝗻𝗱 𝗶𝗻 𝗰𝗼𝗺𝗺𝗮𝗻𝗱) 𝗶𝗻 𝗚𝗵𝗮𝘇𝗻𝗶 𝗣𝗿𝗼𝘃𝗶𝗻𝗰𝗲
#Ghazni, October 24, 2020 — Five years ago today, the National Directorate of Security (#NDS) Special Forces, under the leadership of @zia_saraj1 , carried out a successful counterterrorism operation in Ghazni Province, killing Abu Muhsin al-Misri, a key Al-Qaeda leader for the Indian Subcontinent.
#Al_Misri, who was listed on the FBI’s Most Wanted Terrorists, was a senior figure within Al-Qaeda’s regional command structure. His death marked a major setback for the group’s presence and operations in South Asia.
This historic achievement remains a powerful reminder of the courage, professionalism, and dedication of Afghanistan’s National Security Forces, particularly the NDS, whose relentless efforts significantly weakened global terrorist networks and safeguarded Afghanistan and the region from major threats.
Intel Nexus | محور اطلاعات retweeted
#مقدمه
پس از سقوط رژیم طالبان در سال ۲۰۰۱، حضور نظامی ایالات متحده و متحدانش در افغانستان به تدریج با برنامه های گسترده بازسازی زیرساخت ها، ایجاد نهادهای دولتی، آموزش نیروهای امنیتی و ارائه خدمات عمومی همراه شد. بسیاری از تحلیل ها این روند را «ملتسازی» نامیده اند؛ اما برای درک ماهیت واقعی این مداخله، باید میان هدف اصلی جنگ، ابزارهای دستیابی به آن و پیامد های جانبی اقدامات نظامی تفاوت قائل شد.
هدف #مداخله
هدف اصلی عملیات آزادی پایدار، تضعیف القاعده، نابودی توان آن برای سازماندهی حملات تروریستی و جلوگیری از استفاده مجدد از خاک افغانستان به عنوان پایگاه این گروه بود. با این حال، تجربه نشان داد که سرنگونی یک رژیم به تنهایی برای جلوگیری از بازگشت تهدید کافی نیست. برای جلوگیری از تجدید سازمان طالبان و دیگر گروه های مسلح، نیروهای خارجی به جاده ها، پایگاهها، شبکههای اکمالاتی، نیروهای امنیتی محلی و حضور مؤثر حکومت در مناطق دور دست نیاز داشتند. از این منظر، بخش مهمی از فعالیت های بازسازی را میتوان در چارچوب الزامات نظامی و راهبرد ضدشورش تحلیل کرد.
تیم های بازسازی #ولایتی: پیوند بازسازی و امنیت
تیم های بازسازی ولایتی (PRT) نمونه روشنی از پیوند میان بازسازی و اهداف امنیتی بودند. این تیم ها علاوه بر همکاری با نهاد های ملکی، در ساخت جادهها، پل ها، مکاتب، کلینیک ها و ساختمان های دولتی نقش داشتند، اما کارکرد این پروژهها به ارائه خدمات عمومی محدود نمیشد. جادهای در یک منطقه دورافتاده میتوانست رفت و آمد نیروهای افغان و خارجی و انتقال تجهیزات و اکمالات را تسهیل کند و دسترسی طالبان به برخی مناطق را دشوارتر سازد. ایجاد مراکز دولتی نیز حضور حکومت را در مناطقی گسترش میداد که پیش تر زیر نفوذ گروههای مسلح بودند.
جلب حمایت محلی
در همین چارچوب، مفهوم «جلب قلب ها و ذهن ها» اهمیت یافت. فرض بر این بود که ارائه خدمات، بهبود زندگی و افزایش حضور حکومت، اعتماد مردم را تقویت و زمینه اجتماعی فعالیت شورشیان را تضعیف میکند. بنابراین بازسازی میتوانست هم هدف توسعهای داشته باشد و هم ابزار حمایت از راهبرد نظامی باشد؛ این دو کارکرد لزوماً متضاد نبودند و یک جاده میتوانست هم به انتقال نیروهای امنیتی کمک کند و هم دسترسی مردم به بازارها و مراکز صحی را بهبود بخشد. با این حال، بهرهمندی مردم از منافع یک پروژه، بهخودی خود ثابت نمیکند که هدف اصلی آن توسعه اجتماعی یا ملت سازی بوده است.
مقایسه با برنامه #مارشال (The Marshal plan )
مقایسه افغانستان با اروپای پس از جنگ جهانی دوم نیز باید با احتیاط انجام شود. برنامه مارشال که در ۱۹۴۸ آغاز شد، عمدتاً برای احیای تولید، گسترش تجارت و تقویت ثبات اقتصادی و سیاسی اروپای غربی طراحی شده بود. در حالیکه مداخله امریکا در افغانستان در سال ۲۰۰۱ با هدف مبارزه با تروریسم و مقابله با القاعده آغاز شد و پروژه های بازسازی در چارچوب اهداف نظامی و امنیتی اجرا شدند.
بنابراین، این دو از نظر اهداف، ماهیت و شرایط اجرا کاملاً متفاوت بودند؛ یکی طرحی برای احیای اقتصادی و سیاسی اروپا بود و دیگری مداخلهای نظامی با محوریت مبارزه با تروریسم.
مواضع رسمی رؤسای جمهور #امریکا
مواضع رسمی واشنگتن بارها بر اولویت مبارزه با تروریسم و مخالفت با تعهد نظامی نامحدود برای ملت سازی تأکید کرده است:
جورج دبلیو #بوش (اکتوبر ۲۰۰۱): اعلام کرد که امریکا خود را درگیر ملت سازی نمیداند و افغانها باید مسئولیت ساختن کشور خود را بر عهده بگیرند؛ هرچند دولت او از نقش جامعه بینالمللی در تثبیت حکومت آینده افغانستان نیز حمایت میکرد.
باراک #اوباما (۲۰۰۹ و ۲۰۱۱): در سخنرانی وست پاینت، اهداف نظامی را بر تضعیف القاعده و جلوگیری از بازگشت تهدید تروریستی متمرکز ساخت و در ۲۰۱۱ تأکید کرد که هدف امریکا ساختن کشوری مطابق الگوی امریکایی نیست.
دونالد #ترامپ (اگست ۲۰۱۷): اعلام کرد که امریکا وارد پروژه ملت سازی نمیشود و بر مبارزه با تروریسم و تأمین منافع امنیتیاش تمرکز میکند.
جو #بایدن (۱۶ اگست ۲۰۲۱): تصریح کرد که مأموریت امریکا ملت سازی یا ایجاد یک دموکراسی متمرکز و یکپارچه نبود و هدف اصلی، جلوگیری از استفاده مجدد #القاعده از افغانستان برای حمله به امریکا بود.
جمعبندی
مداخلهه نظامی به رهبری ایالات متحده در افغانستان با هدف مبارزه با تروریسم آغاز شد و در جریان آن، بعضی پروژه های بازسازی نیز اجرا شدند. بازسازی زیرساخت ها و تقویت نهادهای دولتی در بسیاری از موارد ابزاری برای تحقق اهداف امنیتی بود، هرچند منافع واقعی برای مردم افغانستان نیز در پی داشت. اما اجرای این پروژه ها به معنی دولت سازی و ملت سازی یا اجرای طرحی مشابه برنامه مارشال نبود.
پس از حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ و افزایش فشارهای دیپلماتیک و استخباراتی پاکستان به نمایندگی از ایالات متحده، طالبان برای اتخاذ تصمیمی سرنوشت ساز، شورایی متشکل از حدود ۱۵۰۰ تن از علما، ریش سفیدان و بزرگان قومی را به ریاست ملا #عمر دایر کرد.
#قطعنامه این شورا از منظر سیاسی و ژئوپولیتیکی اهمیت بسیار داشت. مهمترین مفاد آن عبارت بود از:
* ابراز همدردی با خانواده های قربانیان حملات ۱۱ سپتامبر؛
* درخواست از ایالات متحده برای انجام تحقیقات مستقل و بیطرفانه درباره عاملان حمله، از طریق سازمان همکاری اسلامی و سازمان ملل متحد؛
* درخواست خروج اسامه #بنلادن از افغانستان، به منظور جلوگیری از وقوع جنگی گسترده.
این قطعنامه تلاشی برای پیشگیری از یک فاجعه نظامی و انسانی و حفظ منافع مردم افغانستان بود. با این حال، ملا #عمر این پیشنهاد حیاتی را رد کرد؛ تصمیمی که پیامد های سنگینی در پی داشت.
با نادیده گرفتن نظر علما و بزرگان قومی، طالبان عملاً مسیر رویا رویی نظامی با ایالات متحده را برگزیدند. در نتیجه، #آمریکا در ۷ اکتبر ۲۰۰۱ عملیات نظامی خود را علیه القاعده آغاز کرد، حکومت طالبان سقوط کرد، رهبران این گروه به پاکستان فرار کردند و جنگی بیست ساله آغاز شد که صدها هزار قربانی گرفت و زیرساخت های کشور را ویران کرد.
نکته قابل توجه این بودکه ریش سفیدان، با وجود خطرات جدی، خواستار خروج بنلادن از افغانستان شدند؛ زیرا این درخواست در عمل به معنای مخالفت با موضع رهبر طالبان بود و میتوانست پیامد های خطرناکی برای آنان داشته باشد. با این همه، آنان برای جلوگیری از جنگی بی حاصل، این مخاطره را پذیرفتند.
پیشنهاد شورای علما و ریش سفیدان از سوی طالبان، نه تنها سرآغاز یکی از طولانی ترین جنگ های تاریخ معاصر بود، بلکه به ویرانی زیرساخت ها، کشته شدن صدها هزار تن و تخریب ساختارهای اجتماعی و سیاسی افغانستان انجامید. این تصمیم نشان داد که طالبان آمادگی شنیدن صدای عقلانیت و مشورت را نداشتند و در قبال تبدیل شدن افغانستان به میدان جنگ میان القاعده و آمریکا طی دو دهه، مسئولیت مستقیم دارند.
ثبات افغانی نتیجه کمک های نقدی دالری، حواله مهاجران، کمبود پول افغانی در بازار، حذف بازار آزاد با زور و بازداشت، و عدم استقلالیت بانک مرکزی است. این «مدیریت بحران» با ابزار سرکوب است، نه مدیریت موفق اقتصاد.
پول قوی بزرگترین ضربه را به تولیدات داخلی و صادرات میزند: کالای وارداتی را ارزان میکند و تولید کننده داخلی را از رقابت بیرون میراند، و کالای افغانستانی را برای خریدار خارجی گران میسازد. طالبان که به این اصل بنیادین توجهی ندارند، روز به روز مردم را فقیرتر و وضعیت اقتصادی را دشوارتر کردهاند و همچنان میکنند. بگونه ای که درآمد سرانه، اشتغال و سطح زندگی مردم با گذشت زمان بدتر میشود.
بانک مرکزی تحت اداره طالبان میتواند با مداخله مستقیم، نرخ افغانی را در یک سطح مشخص نگه دارد؛ اما ثبات پولی به تنهایی به معنای رشد اقتصادی نیست. معیار واقعی، افزایش تولید، درآمد سرانه، اشتغال، قدرت خرید و بهبود سطح زندگی مردم است.
تفاوت میان «ثبات پول» و «سلامت اقتصاد» دقیقاً همینجاست؛ ممکن است پول روی کاغذ باثبات باشد، اما اقتصاد در زندگی روزمره مردم همچنان با فقر، بیکاری و کاهش قدرت خرید دستوپنجه نرم کند
رژیمی که این دو را یکی جلوه میدهد، یا نمیفهمد یا نمیخواهد که مردم بفهمند.
بیشتر بخوانید …. ⬇️
Intel Nexus | محور اطلاعات retweeted
آیا #افغانستان در آستانهٔ «بهار ۲۰۰۶» دیگری است؟
در جنگ افغانستان، بسیاری از تحولات بزرگ، پیش از آنکه به یک بحران گسترده تبدیل شوند، با نشانه های کوچکتر آغاز شده اند. تحرکات اخیر جبهه آزادی افغانستان شباهت های زیادی با آغاز حملات بهار ۲۰۰۶ طالبان دارد؛ زمانیکه طالبان پس از پنج سال خاموشی و بازسازی، دست به عملیات های گسترده زدند و دولت افغانستان با نخستین چالش جدی خود روبهرو شد.
آغاز عملیات #بهار ۲۰۰۶؛ ظهور مجدد #طالبان در میدان جنگ
طالبان پس از سقوط رژیم شان در سال ۲۰۰۱، تا سال ۲۰۰۵ به تدریج توان عملیاتی خود را بازسازی کردند. در ۲۹ مارچ ۲۰۰۶، با حمله به یک پایگاه ائتلاف در سنگین هلمند، «حمله بهاری» خود را آغاز کردند؛ موجی که در ماه های بعد، به ویژه در جنوب، به شدت گسترش یافت.
عملیات «#کوهکوب» و سپس «#مدوسا» از بزرگترین نبردهای آن سال بودند و برآوردهای ائتلاف از کشته شدن بیش از ۱٬۵۰۰ جنگجوی طالبان و اسارت حدود ۵۰۰ نفر در این دو عملیات حکایت داشت. با وجود این تلفات سنگین، ادامه جنگ نشان داد که شکست های تاکتیکی الزاماً به معنای پایان یک شورش نیست.
در اوج این عملیات، شدت درگیریها دولت افغانستان و فرماندهان امریکایی و ناتو را غافلگیر کرد. با آنکه در این عملیات ها طالبان با شکست ها و تلفات بی سابقه روبرو شدند، اما حجم نیرو و شدت این درگیری ها نشان داد که طالبان هنوز زنده است و از بین نرفته است.
آغاز عملیات بهاری نیروهای #مقاومت در سال ۲۰۲۶
#بدخشان: در ۱۷ جولای ۲۰۲۶، گروه تازه تأسیس «سپاهیان میهن» با حدود ۲۵ جنگجو مرکز ولسوالی یفتل را برای چند ساعت گرفت و طالبان تأیید کردند که برای نخستین بار از سال ۲۰۲۱، یک مرکز ولسوالی را، ولو موقت، از دست داده اند. شش روز بعد، جبهه آزادی در زیباک عملیات هماهنگ از چند سو آغاز کرد. مواضع مرتفع اطراف گردان سرحدی زیباک را گرفت و چند تلاش طالبان برای بازپسگیری ناکام ماند. منابع محلی از دفع حملهٔ گستردهٔ طالبان در ساحهٔ توپخانه خبر دادند. الجزیره یادآور شد که این درگیریها چند روز ادامه یافت. در ۱۵ اگست، دوباره درگیری گزارش شد و منابع محلی از حملات هوایی و اعزام نیروی کمکی طالبان گفتند. در این درگیری ها گفته میشود حتی دو چرخبال طالبان نیز از بین رفت.
#نورستان و #کنر: از صبح شنبه ۲۶ سپتمبر، درگیریها همزمان در #کامدیش نورستان و #نری کنر آغاز شد. جبهه آزادی میگوید ۳۷ طالب کشته و ۲۴ نفر زخمی شدهاند و چند قریه از کنترول طالبان خارج شده است.
نتیجه
هنوز زود است که بگوییم افغانستان وارد «بهار ۲۰۰۶» دیگری شده است. یک نبرد، هرچقدر گسترده، تغییر راهبردی را ثابت نمیکند. اما #زیباک، #کامدیش و #نری دیگر فقط حوادث منفرد نیستند. اگر در ماههای آینده تکرار، هماهنگ و پایدار شوند، شاید بعدها بگوییم فصلی تازه در همین روزها آغاز شده بود.
یک پروندهٔ استخباراتی در امنیت ملی؛روایت پیوند #القاعده با جنبش اسلامی #ترکستان شرقی
در سال ۲۰۱۸، ریاست امنیت ملی افغانستان در یک عملیات استخباراتی، عبدالله منصور، معروف به «انصاری» یا «معصوم»، معاون رهبر جنبش اسلامی ترکستان شرقی (ETIM)، را در مسیر پاکستان به افغانستان بازداشت کرد. این بازداشت، زنجیرهای از رویداد ها را به حرکت درآورد که پرده از یکی از جنبه های کمتر شناخته شدهٔ روابط القاعده با گروههای همسو برداشت.
مأموریت ابوذر #البرمی برای آزاد سازی #انصاری
اندکی پس از بازداشت انصاری، ابوذر البُرمی یکی از چهرههای ارشد رهبری القاعده و مسئول هماهنگی روابط این سازمان با گروه هایی چون جنبش اسلامی ازبکستان (#IMU)، جنبش اسلامی ترکستان شرقی (#ETIM) و تحریک طالبان پاکستان (#TTP), از طریق یک واسطه با ریاست امنیت ملی افغانستان تماس گرفت. او در ظاهر همکاری استخباراتی و تبادل اطلاعات را پیشنهاد میداد، اما هدف واقعیاش زمینه سازی برای آزادی عبدالله منصور بود.
برای اثبات جدیت این پیشنهاد، البُرمی حتی خطر سفر از کراچی به افغانستان را پذیرفت و شخصاً در چند نشست با مقام های امنیت ملی شرکت کرد. اما با ادامهٔ این نشست ها، امنیت ملی افغانستان به انگیزهٔ اصلی او پی برد: آنچه در قالب همکاری اطلاعاتی مطرح میشد، در واقع پوششی برای رهاسازی یک فرمانده بازداشت شده بود.
چرا یک چهرهٔ کلیدی #القاعده چنین خطری را پذیرفت؟
پاسخ را باید در ساختار شبکهٔ القاعده جستجو کرد. از دید القاعده، گروه هایی مانند حزب اسلامی ترکستان شرقی و تحریک طالبان پاکستان صرفاً متحدان ایدئولوژیک نیستند، بلکه بخشی از ظرفیت عملیاتی و بال نظامی این شبکه بهشمار میروند. پیشینهٔ روابط ابوذر البُرمی با جریان های آسیای مرکزی نیز نشان میدهد که این پیوند ها فراتر از همکاری تبلیغاتی یا ایدئولوژیک، ماهیتی عملیاتی و ساختاری دارند.
#حفاظت رهبران این گروه ها توسط القاعده
شبکهٔ القاعده حفظ چهره های کلیدی گروه های همسو را بخشی از مسئولیت خود میداند و در افغانستان، مکانیزم های مشخصی برای ضدِ ردیابی و حفاظت از این رهبران با تجربه وزیرستان و ورود افراد مسلکی و با تجربه در این بخش به کار میگیرد. نمونهٔ گویای این کارآمدی را میتوان در ناکامی #پاکستان طی پنج سال گذشته دید. با وجود موج حملات پیاپی، اسلام آباد نتوانسته حتی یک رهبر کلیدی تحریک طالبان پاکستان را از میان بردارد.
برای سازمانی مانند القاعده، از دست دادن یک چهرهٔ برجسته در گروههای وابسته، تنها از دست دادن یک فرد نیست؛ بلکه تهدیدی است برای انسجام پیوندها و کارایی عملیاتی کل شبکه.
#نتیجهگیری
مأموریت ابوذر البُرمی در نهایت به شکست انجامید، اما همین تلاش ناکام، حقیقتی مهم دربارهٔ ماهیت رابطهٔ القاعده با شبکهٔ گروههای همسو را آشکار کرد: القاعده در موقعیت های حساس، حاضر است حتی چهره های ارشد خود را وارد مأموریت های پر مخاطره کند تا از رهبران گروه های همسو یا وابسته محافظت کند.
این واقعیت نشان میدهد که القاعده این گروهها را بشمول #طالبان بال نظامی خود در منطقه، و حفاظت از آنها را مسوولیت خود میداند. و ساختار خود را بر همین مبنا سازماندهی میکند.
Intel Nexus | محور اطلاعات retweeted
راز ماندگاری #افغانستان؛ چرا این کشور با وجود بحران های پی درپی #تجزیه نشد؟
افغانستان یکی از معدود کشورهای منطقه است که با وجود تجربهٔ جنگ های داخلی، مداخلهٔ مکرر قدرت های خارجی، سقوط پیاپی حکومت ها، ضعف اقتدار مرکزی ، شکاف های عمیق قومی و سیاسی، و جغرافیای کوهستانی و منزوی، همچنان به عنوان یک سرزمینی واحد باقی مانده است. حکومتها بارها فروپاشیده اند، اما کشور، برخلاف بسیاری از پیشبینیها تجزیه نشده است. پرسش اصلی این نوشته این است: چه عواملی در طول تاریخ مانع تجزیهٔ افغانستان شده اند؟
جوزف مککارتی در پژوهش خود با عنوان The Enduring Heart of Central Asia: A Study to Understand Afghanistan’s Survival همین پرسش را از منظر تاریخی و جامعه شناختی بررسی میکند. او بقای افغانستان را نتیجهٔ صِرف قدرت دولت مرکزی یا کمک های خارجی نمیداند، بلکه آنرا حاصل مجموعهای از پیوند های #اجتماعی، #فرهنگی، #اقتصادی و #تاریخی میشمارد که انسجام درونی را در برابر بحران های سیاسی حفظ کردهاند.
چسب #اجتماعی؛ ستون اصلی وحدت افغانستان
منظور از «چسب اجتماعی» مجموعهای از پیوند هایی است که با وجود جنگ ها و شکاف های قومی و سیاسی، میان بخش های مختلف جامعهٔ افغانستان شکل گرفته و مانع از گسست کامل آن شده است. این پیوستگی را میتوان در سه عامل اصلی بررسی کرد:
۱. #هویتهای مشترک و فراتر از قومیت
یکی از مهمترین عناصر وحدت افغانستان، وجود مؤلفه های هویتی مشترکی است که از مرزهای قومی فراتر میروند و اقوام گوناگون را در چارچوب یک هویت گسترده تر قرار میدهند.
زبان #فارسی/دری: این زبان در طول تاریخ به عنوان زبان ارتباطی و میانجی میان بخش های مختلف جامعه، بهویژه در میان نخبگان، طبقهٔ متوسط و اقشار تحصیلکرده، نقش مهمی در پیوند دادن مناطق مختلف کشور داشته است.
#اسلام: بیش از ۹۹ درصد جمعیت افغانستان مسلمان اند و اسلام یکی از مهمترین عناصر هویتی مشترک میان اقوام مختلف کشور است. این دین، فراتر از تفاوت های قومی و زبانی، چارچوبی مشترک از ارزش ها، سنت ها و باورهای اجتماعی ایجاد کرده و به شکلگیری هویت جمعی افغانستان کمک کرده است.
۲. #شبکههای ارتباطی اجتماعی و اقتصادی
عامل مهم دیگر، شکلگیری شبکه هایی است که اقوام و مناطق مختلف را به یکدیگر وابسته کردهاند و مرزهای قومی را تا حدی کم رنگ ساختهاند.
جابجایی و پراکندگی #جمعیتها: در طول تاریخ، اقوام و گروههای مختلف به دلایل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در مناطق گوناگون کشور جابهجا شدهاند. در نتیجه، بسیاری از مناطق افغانستان به جوامعی چندقومیتی تبدیل شدهاند.
خدمت #عسکری: نظام سربازی اجباری، به ویژه در دوره های مختلف حکومتداری افغانستان، جوانان مناطق و اقوام گوناگون را در یک ساختار مشترک گرد هم آورده و زمینهٔ تعامل و ایجاد روابط فراقومی را فراهم کرده است.
#بازار و وابستگی #اقتصادی متقابل: تجارت، بازارهای مشترک و جابهجایی کالا و مردم، مناطق مختلف افغانستان را در یک شبکهٔ اقتصادی به هم پیوند داده است. این وابستگی اقتصادی، در طول زمان، به تقویت روابط اجتماعی نیز کمک کرده است
۳. دشمن مشترک خارجی
سومین عامل، نقش «دشمن مشترک خارجی» در تحکیم وحدت داخلی است. تجربهٔ تاریخی نشان میدهد هرگاه افغانستان با تهدید یا تهاجم خارجی روبهرو شده، اقوام و گروههای مختلف، صرف نظر از اختلافات داخلی، در برابر آن تهدید مشترک صف آرایی کرده اند. این الگو بارها در تاریخ معاصر افغانستان تکرار شده و یکی از عوامل مهم در جلوگیری از فروپاشی کامل ساختار کشور بوده است.
جنگهای افغانستان و انگلیس و سپس تهاجم شوروی در ۱۹۷۹ نمونههای برجستهای از این روند هستند.
#نتیجهگیری
بر پایهٔ یافته های این پژوهش، بقای افغانستان به عنوان یک کشور واحد را نمتوان صرفاً با عواملی مانند جغرافیا یا کمک های خارجی توضیح داد. آنچه در عمل مانع تجزیهٔ افغانستان شده، شبکهٔ پیچیدهای از پیوندهای اجتماعی، زبانی، دینی و اقتصادی است که در طول قرن ها میان اقوام مختلف این کشور شکل گرفته است. این «چسپ اجتماعی» اگرچه همیشه در برابر آزمونهای سخت از جمله جنگ های دههٔ ۱۹۹۰ قرار گرفته و همواره بی رخنه نبوده، اما تاکنون توانسته افغانستان را به عنوان یک واحد سیاسی و اجتماعی، در برابر امواج پیهم بحران و جنگ، حفظ کند.
اما پرسش مهم این است: آیا همین پیوند های اجتماعی، دینی، اقتصادی و تاریخی در آینده نیز به اندازهٔ گذشته نیرومند خواهند بود و خواهند توانست در برابر بحران های جدید، از تجزیهٔ افغانستان جلوگیری کنند؟
Intel Nexus | محور اطلاعات retweeted
حدود دو سال پیش، در یک مصاحبه تلویزیونی، احمد ضیاء سراج ، رئیس پیشین امنیت ملی افغانستان، درباره تحولات رهبری القاعده پس از کشته شدن اسامه بنلادن صحبت کرد و اطلاعاتی درباره رهبران کنونی این شبکه ارائه داد.
به گفته او، رهبری اصلی القاعده را #سیفالعدل بر عهده دارد و #حمزه بنلادن نیز یکی از چهره های کلیدی این شبکه است. سراج مدعی شده بود که منابع اطلاعاتی از حضور حمزه بنلادن در #قندهار و #پنجشیر خبر داده اند و سیفالعدل نیز در افغانستان حضور دارد و بر تصمیم های هبتالله آخندزاده نفوذ قابل توجهی دارد.
حمزه بنلادن که پیش تر برخی گزارش های استخباراتی از کشته شدن او خبر داده بودند، در ویدیوی اخیر القاعده به مناسبت بیست و پنجمین سالگرد حملات ۱۱ سپتامبر ظاهر شد و از ادامه مبارزه این شبکه علیه آمریکا سخن گفت.
این اظهارات و حضور دوباره حمزه بنلادن، بار دیگر پرسش ها درباره سطح حضور و فعالیت رهبری القاعده در افغانستان و روابط این شبکه با طالبان را مطرح میکند.
@zia_saraj1
پیام #حمزه بن لادن در ویدیوی جدید #القاعده
همزمان با بیست و پنجمین سالروز حملات ۱۱ سپتامبر، «السحاب»، بازوی رسانهای القاعده، ویدیویی ۵۲ دقیقهای منتشر کرده که در آن حمزه بن لادن، فرزند اسامه بن لادن، دیده میشود؛ فردی که پیشتر گزارش هایی درباره کشته شدنش از سوی سازمان استخباراتی آمریکا (#CIA) منتشر شده بود، هرچند ریاست عمومی امنیت ملی افغانستان (#NDS) در آنزمان این ادعا را رد کرده بود.
در این ویدیو، حمزه بن لادن، اسلام را درگیر «جنگی همه جانبه» در عرصه های دینی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی توصیف میکند و مدعی گسترش جنگ و هراس دشمنان در واشنگتن، لندن و تلآویو میشود. او هواداران را به پیوستن به آنچه «کاروان مبارک» میخواند فرا میخواند و با خواندن شعری، جنگجویان کشته شده را میستاید؛ الگویی آشنا در تبلیغات گروه های افراطی.
این ظهور تازه در امتداد گفته های مقامات پیشین امنیت ملی، احمدضیا سراج، رئیس پیشین ریاست عمومی امنیت ملی افغانستان، و اجمل عبید عابدی، معاون عملیاتی سابق این نهاد، قرار دارد که از حضور حمزه بن لادن در #قندهار و، در مقاطعی، #پنجشیر خبر داده بودند.
نکته قابل توجه در ویدیوی اخیر، وضوح نسبی محل ضبط آن است؛ برخلاف برخی انتشار های قبلی که اطلاعات قابل ردیابی از آنها حذف شده بود. این موضوع، میتواند نشانهای از افزایش اعتماد به نفس عملیاتی و رسانهای شبکه القاعده باشد.
این رویداد، در کنار گزارش های مکرر درباره حضور رهبران و اعضای القاعده در افغانستان، بار دیگر عمق پیوند طالبان و القاعده را نشان میدهد. همچنین قابل ذکر است که #سیفالعدل، رهبر القاعده، همچنان در افغانستان، عمدتاً در #قندهار، حضور و اقامت دارد
پیام #حمزه بن لادن در ویدیوی جدید #القاعده
همزمان با بیست و پنجمین سالروز حملات ۱۱ سپتامبر، «السحاب»، بازوی رسانهای القاعده، ویدیویی ۵۲ دقیقهای منتشر کرده که در آن حمزه بن لادن، فرزند اسامه بن لادن، دیده میشود؛ فردی که پیشتر گزارش هایی درباره کشته شدنش از سوی سازمان استخباراتی آمریکا (#CIA) منتشر شده بود، هرچند ریاست عمومی امنیت ملی افغانستان (#NDS) در آنزمان این ادعا را رد کرده بود.
در این ویدیو، حمزه بن لادن، اسلام را درگیر «جنگی همه جانبه» در عرصه های دینی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی توصیف میکند و مدعی گسترش جنگ و هراس دشمنان در واشنگتن، لندن و تلآویو میشود. او هواداران را به پیوستن به آنچه «کاروان مبارک» میخواند فرا میخواند و با خواندن شعری، جنگجویان کشته شده را میستاید؛ الگویی آشنا در تبلیغات گروه های افراطی.
این ظهور تازه در امتداد گفته های مقامات پیشین امنیت ملی، احمدضیا سراج، رئیس پیشین ریاست عمومی امنیت ملی افغانستان، و اجمل عبید عابدی، معاون عملیاتی سابق این نهاد، قرار دارد که از حضور حمزه بن لادن در #قندهار و، در مقاطعی، #پنجشیر خبر داده بودند.
نکته قابل توجه در ویدیوی اخیر، وضوح نسبی محل ضبط آن است؛ برخلاف برخی انتشار های قبلی که اطلاعات قابل ردیابی از آنها حذف شده بود. این موضوع، میتواند نشانهای از افزایش اعتماد به نفس عملیاتی و رسانهای شبکه القاعده باشد.
این رویداد، در کنار گزارش های مکرر درباره حضور رهبران و اعضای القاعده در افغانستان، بار دیگر عمق پیوند طالبان و القاعده را نشان میدهد. همچنین قابل ذکر است که #سیفالعدل، رهبر القاعده، همچنان در افغانستان، عمدتاً در #قندهار، حضور و اقامت دارد
𝗡𝗲𝘄𝗹𝘆 𝗽𝘂𝗯𝗹𝗶𝘀𝗵𝗲𝗱
The Cipher Brief has published “𝗧𝗮𝗹𝗸𝘀, 𝗗𝗲𝗰𝗲𝗽𝘁𝗶𝗼𝗻, 𝗮𝗻𝗱 𝗧𝗲𝗿𝗿𝗼𝗿: 𝗧𝗵𝗲 𝗧𝗮𝗹𝗶𝗯𝗮𝗻 𝗦𝘂𝗯𝘀𝘂𝗺𝗲𝗱 𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝗔𝗹 𝗤𝗮𝗲𝗱𝗮’𝘀 𝗦𝘁𝗿𝗮𝘁𝗲𝗴𝗶𝗰 𝗨𝗺𝗯𝗿𝗲𝗹𝗹𝗮,” a sequel to “𝗪𝗵𝘆 𝗔𝗹 𝗤𝗮𝗲𝗱𝗮 𝗥𝗲𝗳𝘂𝘀𝗲𝘀 𝘁𝗼 𝗗𝗶𝗲.” Co-authored by former Afghanistan’s intelligence leaders Ahmad Zia Saraj (@zia_saraj1) and Ajmal Obaid Abidy, the article examines Al Qaeda’s deep integration with the Taliban, highlighting its ideological influence, financial networks, and operational resilience.
📖 🔗 Read the full article here
drive.google.com/file/d/1xn6…
Intel Nexus | محور اطلاعات retweeted
احمد ضیا سراج (@zia_saraj1 ) ، رئیس پیشین امنیت ملی افغانستان، با افشای جزئیات تازه از بازداشت معاون گروه ترکستان شرقی (#ETIM) در سال ۲۰۱۸، از پیوند عمیق و سازمان یافتهٔ این گروه با طالبان پرده برداشته است.
به گفتهٔ سراج، پس از بازداشت انصاری توسط امنیت ملی افغانستان، ابعاد گستردهٔ همکاری میان طالبان و گروه ترکستان شرقی بیش از هر زمان دیگری آشکار شد. او میگوید اعترافات این عضو ارشد ETIM نشان داد که این گروه نه تنها با طالبان روابط نزدیک عملیاتی داشته، بلکه بهگونهٔ مستقیم در تأمین نیروهای انتحاری برای این گروه نقش ایفا میکرده است.
بر بنیاد گفته های وی، هرگاه طالبان به انجام حملات انتحاری نیاز پیدا میکردند، از گروه های همسو، درخواست کمک می نمودند. سراج افزوده است که اعزام تا ۳ مهاجم انتحاری در صلاحیت مستقیم رهبر این گروه، عبد الحق، قرار داشت؛ اما در صورتی که تعداد افراد بیشتر از سه تن میبود، تصمیمگیری در مورد آن به شورای ۶ نفری این گروه واگذار میشد.
به اعتراف خود انصاری، تا سال ۲۰۱۸ این گروه صد ها مهاجم انتحاری را برای طالبان فراهم کرده بود.
این افشاگری بار دیگر پیوند عمیق طالبان با این گروه ها و نقش آنها در قدرتگیری دوباره طالبان را آشکار میسازد.
در شرایطی که طالبان همواره تلاش کرده اند که خود را از چنین گروه هایی جدا نشان دهند.
اخیراً از سوی جبهات مخالف ( جبهه آزادی) طالبان گفته شده است که طالبان در جنگ از جنگجویان و نیروهای خارجی، از جمله گروههایی مانند ترکستان شرقی، ایغورها و سایر گروههای تروریستی استفاده میکنند. این موضوع تازه نیست؛ در زمان ملا عمر نیز برای سرکوب مناطق شمالی افغانستان از جنگجویان خارجی، حتی برخی عناصر افریقایی، کمک گرفته میشد.
در بیست سال دوره جمهوریت نیز طالبان تنها نبودند؛ بیش از ۲۰ گروه تروریستی در کنار آنان و شانهبهشانهشان جنگ میکردند. یکی از مصاحبههای افرادی را که در گذشته توسط ریاست امنیت ملی بازداشت شدهاند شخص خود ریس صاحب امنیت ملی اسبق از او بازجویی میکند بشنوید تا دریابید این گروهها در چه شرایطی به طالبان کمک میکنند، خواستههایشان از طالبان چیست و چگونه مردم افغانستان قربانی اهداف و فعالیتهای آنان میشوند.
Intel Nexus | محور اطلاعات retweeted
The Islamic Observation Centre, based in London and headed by Yasser al-Siri, was exploited by al-Qaeda as part of the plot to assassinate Ahmad Shah Massoud.
To gain Massoud’s trust and secure access to him, Ayman al-Zawahiri and al-Qaeda misused the centre’s name and produced a forged letter presenting two men as journalists seeking an interview with Ahmad Shah Massoud.
Crucially, neither Yasser al-Siri nor the Islamic Observation Centre knew anything about the scheme or the men’s true intentions. Al-Siri later confirmed that the letter was forged and that even the centre’s official stamp had been falsified.
By the time the deception was uncovered, however, al-Qaeda had already achieved its objective.
#مقدمه: چرا احمد شاه مسعود باید حذف میشد؟
در تابستان ۱۳۸۰ (۲۰۰۱)، طالبان با پشتیبانی نظامی و مالی القاعده، بخش عمدهٔ افغانستان را در اختیار داشتند. پس از سقوط چند ولایت در شمال و مرکز کشور و همچنین از دست رفتن مناطق کلیدی در تخار، نیروهای مقاومت کنترل بخش بزرگی از کشور را از دست داده بودند، اما همچنان در برابر تروریزم جهانی میجنگیدند و مقاومت میکردند.
رهبری القاعده، #اسامه بنلادن و ایمن #الظواهری در همان زمان مصروف برنامه ریزی نهایی برای حملات یازدهم سپتامبر بودند و به خوبی میدانستند که پس از آن حملات، ایالات متحده و متحدانش با تمام قدرت به افغانستان خواهند تاخت. آنها برای بقای پناهگاه خود نیاز به تضمین وفاداری بی قید و شرط ملاعمر داشتند. حذف احمدشاه مسعود و تصرف کامل افغانستان بهترین «هدیهای» بود که القاعده میتوانست به طالبان بدهد؛ هدیهای که میتوانست پس از توفان یازدهم سپتامبر، اتحاد میان طالبان و القاعده را مستحکم نگه دارد.
آغاز طرح: نقشهٔ #الظواهری
الظواهری نامهای جعلی به زبان فرانسوی تهیه کرد که وانمود میکرد از سوی یک مرکز اسلامی مستقر در لندن ارسال شده است. در این نامه درخواست شده بود دو خبرنگار عرب تبار برای مصاحبه با احمدشاه مسعود اجازهٔ سفر و ورود دریافت کنند. این دو مرد که بعد ها با نام های کریم توزانی و العمری شناخته شدند، در واقع افرادی از شمال آفریقا بودند که برای این مأموریت انتحاری آموزش دیده بودند.
سوء استفاده از #اعتماد قدیمی
آنچه این نقشه را از یک تلاش سادهٔ جعل هویت فراتر برد، بهره گیری هوشمندانه از پیوند های قدیمی از دوران جهاد علیه اتحاد شوروی بود. یکی از اعضای متقاعد عرب القاعده که از دوران جهاد علیه اتحاد شوروی با یکی از فرماندهان باسابقهٔ جهادی و نزدیک به حکومت اسلامی آشنایی داشت، این دو «خبرنگار» را به او معرفی کرد. این فرمانده، بی خبر از ماهیت واقعی مأموریت و صرفاً بر پایهٔ اعتماد قدیمی، آنان را توصیه کرد. توصیهای که در فضای امنیتیِ حساسِ آن روزها وزنهٔ تعیین کنندهای داشت، چرا که ورود هر خارجی ناشناس به حلقهٔ نزدیک مسعود باید از فیلتر اعتماد شخصیت های شناخته شده عبور میکرد.
این توصیه با یک محاسبهٔ سیاسی نیز همراه بود: دولت وقت افغانستان، به دلیل حمایت کشورهای عربی از طالبان، روابط چندان خوبی با جهان عرب نداشت، اما پس از تیره شدن روابط برخی کشورهای عربی با طالبان، درخواست مصاحبه را فرصتی برای شکستن این انزوا و ترمیم پل های ارتباطی با جهان عرب تلقی کرد. ترکیب این محاسبه با اعتبار توصیهٔ فرمانده جهادی، هرگونه شک باقی مانده را از میان برد و زمینهٔ صدور اجازهٔ ورود فراهم شد.
روزهای #انتظار و لحظهٔ اجرا
دو مرد پس از دریافت مجوز، هفته ها منتظر فرصت مناسب برای مصاحبه بودند؛ تأخیری که خود گواه احتیاط ذاتی حلقهٔ امنیتی مسعود بود. سرانجام در نهم سپتامبر ۲۰۰۱، دو روز پیش از حملات نیویورک و واشنگتن در روستای خواجه #بهاءالدین در ولایت تخار، مصاحبه برگزار شد.
دوربینی که این دو حمل میکردند، از پیش با مواد منفجره تجهیز شده بود. با آغاز سؤالات، انفجار رخ داد؛ یکی از عاملان در جا کشته شد و دیگری هنگام تلاش برای فرار به دست نیروهای محافظ کشته شد. احمدشاه مسعود به شدت مجروح شد و ساعاتی بعد به شهادت رسید، هرچند خبر شهادت او برای حفظ روحیهٔ نیروها و به دلایل راهبردی، برای چند روز پنهان نگه داشته شد.
#پیامدها و اهمیت تاریخی
همزمانیِ این ترور با حملات یازدهم سپتامبر تصادفی نبود، بلکه حاصل یک زمانبندی حسابشده بود. پیوند راهبردی میان این دو رویداد—که در روایت هایی مانند کتاب «برج بلند» (The Looming Tower) اثر لارنس رایت نیز به آن پرداخته شده—نشان میدهد که القاعده تصمیمات خود را نه بهصورت مجزا، بلکه در چارچوب یک برنامهٔ به هم پیوسته برای تثبیت پایگاه خود در افغانستان طراحی کرده بود.
هدف نهایی این محاسبه صرفاً حذف یک مخالف نظامی نبود؛ القاعده میخواست با این «هدیه»، اعتماد قاطع طالبان را به دست آورد و افغانستان را بهطور کامل در تصرف خود و متحدانش درآورد، تا در فردایی که نیروهای خارجی حمله میکنند، جبههای قوی و آماده در برابر آنها ایستادگی طولانی مدت کند.
اما این محاسبه در عمل بهگونهای که پیش بینی شده بود پیش نرفت. فرار زودهنگام و بدون مقاومت طالبان پس از آغاز حملهٔ نیروهای ائتلاف، تمام این برنامه را برهم زد؛ سقوطی که نه تنها انتظار القاعده را برآورده نکرد، بلکه بزرگترین پناهگاه خود (افغانستان) را نیز تا چند ماه دیگر از دست داد.
#مقدمه: چرا احمد شاه مسعود باید حذف میشد؟
در تابستان ۱۳۸۰ (۲۰۰۱)، طالبان با پشتیبانی نظامی و مالی القاعده، بخش عمدهٔ افغانستان را در اختیار داشتند. پس از سقوط چند ولایت در شمال و مرکز کشور و همچنین از دست رفتن مناطق کلیدی در تخار، نیروهای مقاومت کنترل بخش بزرگی از کشور را از دست داده بودند، اما همچنان در برابر تروریزم جهانی میجنگیدند و مقاومت میکردند.
رهبری القاعده، #اسامه بنلادن و ایمن #الظواهری در همان زمان مصروف برنامه ریزی نهایی برای حملات یازدهم سپتامبر بودند و به خوبی میدانستند که پس از آن حملات، ایالات متحده و متحدانش با تمام قدرت به افغانستان خواهند تاخت. آنها برای بقای پناهگاه خود نیاز به تضمین وفاداری بی قید و شرط ملاعمر داشتند. حذف احمدشاه مسعود و تصرف کامل افغانستان بهترین «هدیهای» بود که القاعده میتوانست به طالبان بدهد؛ هدیهای که میتوانست پس از توفان یازدهم سپتامبر، اتحاد میان طالبان و القاعده را مستحکم نگه دارد.
آغاز طرح: نقشهٔ #الظواهری
الظواهری نامهای جعلی به زبان فرانسوی تهیه کرد که وانمود میکرد از سوی یک مرکز اسلامی مستقر در لندن ارسال شده است. در این نامه درخواست شده بود دو خبرنگار عرب تبار برای مصاحبه با احمدشاه مسعود اجازهٔ سفر و ورود دریافت کنند. این دو مرد که بعد ها با نام های کریم توزانی و العمری شناخته شدند، در واقع افرادی از شمال آفریقا بودند که برای این مأموریت انتحاری آموزش دیده بودند.
سوء استفاده از #اعتماد قدیمی
آنچه این نقشه را از یک تلاش سادهٔ جعل هویت فراتر برد، بهره گیری هوشمندانه از پیوند های قدیمی از دوران جهاد علیه اتحاد شوروی بود. یکی از اعضای متقاعد عرب القاعده که از دوران جهاد علیه اتحاد شوروی با یکی از فرماندهان باسابقهٔ جهادی و نزدیک به حکومت اسلامی آشنایی داشت، این دو «خبرنگار» را به او معرفی کرد. این فرمانده، بی خبر از ماهیت واقعی مأموریت و صرفاً بر پایهٔ اعتماد قدیمی، آنان را توصیه کرد. توصیهای که در فضای امنیتیِ حساسِ آن روزها وزنهٔ تعیین کنندهای داشت، چرا که ورود هر خارجی ناشناس به حلقهٔ نزدیک مسعود باید از فیلتر اعتماد شخصیت های شناخته شده عبور میکرد.
این توصیه با یک محاسبهٔ سیاسی نیز همراه بود: دولت وقت افغانستان، به دلیل حمایت کشورهای عربی از طالبان، روابط چندان خوبی با جهان عرب نداشت، اما پس از تیره شدن روابط برخی کشورهای عربی با طالبان، درخواست مصاحبه را فرصتی برای شکستن این انزوا و ترمیم پل های ارتباطی با جهان عرب تلقی کرد. ترکیب این محاسبه با اعتبار توصیهٔ فرمانده جهادی، هرگونه شک باقی مانده را از میان برد و زمینهٔ صدور اجازهٔ ورود فراهم شد.
روزهای #انتظار و لحظهٔ اجرا
دو مرد پس از دریافت مجوز، هفته ها منتظر فرصت مناسب برای مصاحبه بودند؛ تأخیری که خود گواه احتیاط ذاتی حلقهٔ امنیتی مسعود بود. سرانجام در نهم سپتامبر ۲۰۰۱، دو روز پیش از حملات نیویورک و واشنگتن در روستای خواجه #بهاءالدین در ولایت تخار، مصاحبه برگزار شد.
دوربینی که این دو حمل میکردند، از پیش با مواد منفجره تجهیز شده بود. با آغاز سؤالات، انفجار رخ داد؛ یکی از عاملان در جا کشته شد و دیگری هنگام تلاش برای فرار به دست نیروهای محافظ کشته شد. احمدشاه مسعود به شدت مجروح شد و ساعاتی بعد به شهادت رسید، هرچند خبر شهادت او برای حفظ روحیهٔ نیروها و به دلایل راهبردی، برای چند روز پنهان نگه داشته شد.
#پیامدها و اهمیت تاریخی
همزمانیِ این ترور با حملات یازدهم سپتامبر تصادفی نبود، بلکه حاصل یک زمانبندی حسابشده بود. پیوند راهبردی میان این دو رویداد—که در روایت هایی مانند کتاب «برج بلند» (The Looming Tower) اثر لارنس رایت نیز به آن پرداخته شده—نشان میدهد که القاعده تصمیمات خود را نه بهصورت مجزا، بلکه در چارچوب یک برنامهٔ به هم پیوسته برای تثبیت پایگاه خود در افغانستان طراحی کرده بود.
هدف نهایی این محاسبه صرفاً حذف یک مخالف نظامی نبود؛ القاعده میخواست با این «هدیه»، اعتماد قاطع طالبان را به دست آورد و افغانستان را بهطور کامل در تصرف خود و متحدانش درآورد، تا در فردایی که نیروهای خارجی حمله میکنند، جبههای قوی و آماده در برابر آنها ایستادگی طولانی مدت کند.
اما این محاسبه در عمل بهگونهای که پیش بینی شده بود پیش نرفت. فرار زودهنگام و بدون مقاومت طالبان پس از آغاز حملهٔ نیروهای ائتلاف، تمام این برنامه را برهم زد؛ سقوطی که نه تنها انتظار القاعده را برآورده نکرد، بلکه بزرگترین پناهگاه خود (افغانستان) را نیز تا چند ماه دیگر از دست داد.
القاعده میان سالهای ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۱، دست کم پنج حملهٔ بزرگ تروریستی را علیه منافع آمریکا در جهان سازماندهی کرد که منجر به کشته شدن حدود ۳۵۰۰ نفر و زخمی شدن بیش از ۱۱ هزار تن شد. این پنج حمله عبارت بودند از: انفجار سفارت آمریکا در نایروبی کنیا (آگست ۱۹۹۸)، انفجار سفارت آمریکا در دارالسلام تانزانیا (آگست ۱۹۹۸)، حملهٔ ناکام بر ناو «یواساس سالیوانز» در بندر عدن یمن (جنوری ۲۰۰۰)، حملهٔ موفق بر ناو «یواساس کول» در همان بندر (اکتبر ۲۰۰۰)، و سرانجام حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱. همگی این حملات در زمانی طراحی و اجرا شدند که رهبران #القاعده تحت حمایت مستقیم #طالبان در افغانستان حضور داشتند.
پس از ۱۱ سپتامبر، آمریکا با استناد به مادهٔ ۵۱ منشور سازمان ملل، از طالبان خواست رهبران القاعده (به ویژه اسامه بنلادن) را تحویل داده و یا از افغانستان خارج کند، و همچنان اردوگاه های تروریستی را تعطیل کنند. با رد این شروط از سوی طالبان، ایالات متحده در ۷ اکتبر ۲۰۰۱ عملیات نظامی خود را تحت نام «آزادی پایدار» (Operation Enduring Freedom) علیه القاعده آغاز کرد. در واقع، حضور آمریکا در افغانستان نتیجهٔ مستقیم اشتباه راهبردی رهبری طالبان (ملا عمر و حلقهٔ نزدیکانش) بود که افغانستان را به مرکز تقابل جهان با تروریزم تبدیل کردند.
طالبان، برخلاف تبلیغات خود، وارد نبردهای گسترده با نیروهای خارجی نشدند، بلکه تمرکز اصلی شان بر حملات انتحاری، ماین های کنار جاده و انفجار در اماکن عمومی (٪مکاتب، #مساجد و #شفاخانه ها) علیه دولت افغانستان و غیرنظامیان بود. هزاران غیرنظامی قربانی جنگی شدند که طالبان آنرا «جهاد» مینامیدند، در حالیکه بیشترین قربانیان آن مردم خود افغانستان بودند.
آمریکا که طالبان را تهدید مستقیم علیه منافع خود نمیدانست و آنرا یک گروه محلی تلقی میکرد، از سال ۲۰۰۵ تماس های غیرمستقیم خود را با طالبان آغاز کرد و سرانجام در سال ۲۰۱۰ نخستین دیدار رسمی میان نمایندگان دو طرف با میزبانی آلمان برگزار شد. طالبان در این مذاکرات تعهد دادند که اجازه نخواهند داد افغانستان بار دیگر به پناهگاه تروریزم بینالمللی تبدیل شود و روابط خود را با القاعده قطع خواهند کرد.
توافقنامهٔ دوحه، که در ادامهٔ همین نشست ها شکل گرفت، در واقع همان شروطی بود که آمریکا در سال ۲۰۰۱ از طالبان خواسته بود؛ با این تفاوت که طالبان پس از نزدیک به دو دهه جنگ، شرایطی به مراتب شدید تر را پذیرفتند و تعهد کردند که در مبارزه با تروریزم با آمریکا همکاری خواهند کرد. این توافق نشان داد که جنگ طالبان، برخلاف شعارهای اولیه، در نهایت به یک معاملهٔ سیاسی برای بازگشت به قدرت تبدیل شد.
آمریکا و ناتو که در سال ۲۰۱۴ به حضور رزمی خود در افغانستان پایان داده بود، پس از آن هر سال بشکل کوتاه مدت حضور حمایتی خود را تمدید میکرد و سر انجام در سال ۲۰۲۱ به حضور فیزیکی خود خاتمه داد. آمریکا پس از این خروج، مبارزه با تروریسم در افغانستان را به شیوهٔ «از راه دور» (over the horizon) ادامه داد؛ با این تفاوت که دیروز نظام #جمهوریت همکارش بود و امروز #طالبان است.
پنج سال پیش، در ۲۶ آگست ۲۰۲۱، یک مهاجم انتحاری وابسته به داعش خراسان در نزدیکی دروازه «ابیگیت» میدان هوایی کابل خود را منفجر کرد؛ حملهای که صد ها کشته و زخمی از جمله نیرو های بین المللی بر جای گذاشت.
اما پشت این حمله، داستان زندگی مردی نهفته بود که سالها پیش از آن، در مسیر افراط گرایی قرار گرفته بود.
#عبدالرحمان لوگری، مشهور به حامد روشنی، از طریق فعالیتهای آنلاین توسط فردی به داعش خراسان جذب شده بود؛ فردی که به گفته احمد ضیاء سراج، رئیس پیشین امنیت ملی افغانستان، عبدالرحمان هرگز او را ندیده و مستقیماً با او گفتگو نکرده بود. تنها چیزی که از او میدانست، یک نام مستعار در یک حساب کاربری تلگرام بود.
عبدالرحمان پیش از بازداشت، برای انجام یک حملهٔ انتحاری در خارج از افغانستان آماده شده بود و آموزش هایی در زمینهٔ ساخت مواد انفجاری و چگونگی اجرای حمله دیده بود. اما شاید مهمترین بخش این داستان، دوران بازداشت او در ریاست عمومی امنیت ملی باشد.
دوران بازداشت او در ریاست عمومی امنیت ملی
به روایت سراج، عبدالرحمان جوانی بسیار باهوش بود که به چند زبان روان صحبت میکرد. با این حال، تلاش های گسترده برای باز گرداندن او از مسیر افراط گرایی نتیجهای نداد.
علمای دینی در چندین نشست، با استناد به آیات #قرآن کریم، برای او توضیح دادند که حملات انتحاری با تعالیم اسلام سازگار نیست و چنین عملی از نظر دینی و اخلاقی مردود است. اما ذهن عبدالرحمان تغییر نکرد.
پدرش، که مالک یک دکان مبل و فرنیچر در کابل بود، نیز نتوانست او را به زندگی عادی باز گرداند؛ پدری که نمخواست فرزندش را به عنوان یک عامل انتحاری از دست بدهد.
سرانجام، پس از سقوط جمهوری اسلامی افغانستان، عبدالرحمان در ۱۵ آگست ۲۰۲۱ از زندان آزاد شد. تنها ۱۱ روز بعد، در ۲۶ آگست، در میان جمعیتی که برای ورود به میدان هوایی کابل تجمع کرده بودند، خود را منفجر کرد.
این روایت، پرسشی مهمتر از چگونگی وقوع این انفجار را مطرح میکند:
یک انسان چگونه به نقطهای میرسد که مرگ خود و کشتن دیگران را «هدف» زندگی اش میداند؟
پاسخ سراج به این پرسش نیز قابل تأمل است: زمانی که فرد به مرحلهٔ نهایی تبدیل شدن به یک بمبگذار انتحاری رسیده باشد، جلوگیری از حمله بسیار دشوار میشود؛ مبارزهٔ واقعی باید پیش از آن، در مرحلهٔ جذب، افراطی شدن و شستشوی مغزی آغاز شود.
پنج سال پس از فاجعهٔ میدان هوایی کابل، شاید یکی از مهمترین درس های آن حمله همین باشد: تروریسم را باید پیش از آنکه در میدان منفجر شود، در ذهن انسان متوقف کرد.
منبع: مقاله «پیامد های بازگشت طالبان برای افغانستان و منطقه»
احمد ضیاء سراج (@zia_saraj1 )
Die letzten Tage von Kabul (The Last Days of Kabul) is a three-part ARTE documentary that examines the events leading to the Taliban’s return to power on 15 August 2021, placing the fall of Kabul within the broader history of around four decades of war, political upheaval and foreign intervention in Afghanistan.
The documentary brings together first-hand testimonies from major Afghan and international figures who experienced these events. Among the prominent Afghan figures featured are former President Ashraf Ghani (@ashrafghani), former NDS director, Ahmad Zia Saraj (@zia_saraj), commander Hamid Saifi (@HamidSaifi01), Marshal Abdul Rashid Dostum alongside Afghan journalists, diplomats and former government officials. (ARTE)
The three episodes cover Afghanistan’s turbulent history from the Soviet war and civil war, through the first Taliban regime and the post-2001 international intervention, to the US withdrawal and the dramatic collapse of the Islamic Republic in 2021.
The documentary will be broadcast tonight, on ARTE at 20:15 European time. All three parts are scheduled to be broadcast consecutively.
Intel Nexus | محور اطلاعات retweeted
رئیس پیشین امنیت ملی افغانستان، احمد ضیاء سراج میگوید که چرخبالهای طالبان به احتمال زیاد تا یک سال دیگر بخش عمده توان عملیاتی خود را از دست خواهند داد. به باور او، سه عامل این روند را تسریع میکند: ناتوانی طالبان در نگهداری فنی، عبور چرخبال ها از ساعات مشخص پرواز و افزایش درگیری های مسلحانه با مخالفان این گروه.
#نخست؛ ناتوانی در نگهداری
حفظ و نگهداری چرخبال ها به مراقبت فنی مستمر نیاز دارد. طالبان برای این خدمات به شرکت های خارجی متخصص نیاز دارند، اما نبود روابط رسمی با کشورهای غربی، محدودیت های مالی و دشواری دسترسی به قطعات، نگهداری این ناوگان را با مشکل جدی مواجه کرده است. چرخبالی که به موقع سرویس نشود، به تدریج فرسوده و زمین گیر میشود.
#دوم؛ عبور از ساعات مشخص پرواز
هر چرخبال محدودیت مشخصی از نظر ساعات پرواز و برنامه معینی برای تعمیرات اساسی (Overhaul) دارد. بسیاری از چرخبال های موجود در افغانستان سالها استفاده شده اند و به تعمیرات دورهای نیاز دارند. اگر این تعمیرات انجام نشود، احتمال خرابی و حوادث هوایی افزایش مییابد؛ یعنی فرسودگی میتواند حتی بدون جنگ نیز توان هوایی طالبان را کاهش دهد.
#سوم؛ افزایش درگیری با مخالفان
هرچه درگیری با مخالفان طالبان بیشتر شود، نیاز به استفاده از چرخبالها برای انتقال نیرو و پشتیبانی نیز افزایش مییابد و فشار بیشتری بر چرخبالهای فرسوده وارد میشود. این امر احتمال آسیب دیدن یا از دست رفتن چرخبالها را نیز بالا میبرد؛ زیرا طالبان توان جایگزین کردن سریع آنها را ندارد.
بنابر عوامل فوق، میتوان نتیجه گرفت که توان عملیاتی طالبان در بخش هوایی در حال از بین رفتن است. مسئله فقط تعداد چرخبال های موجود نیست؛ بلکه مهم این است که چه تعداد از آنها واقعاً عملیاتی اند و تا چه زمانی میتوانند به پرواز ادامه دهند. اگر روند کنونی ادامه یابد، فرسودگی، کمبود قطعات و افزایش فشار جنگی میتواند بخش قابل توجهی از توان هوایی طالبان را در آینده نزدیک زمین گیر کند.
نقش ایالات متحدهٔ آمریکا و ناتو در #افغانستان پس از سال ۲۰۱۴
ایالات متحدهٔ آمریکا و متحدان بینالمللی آن که در پی حملات یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ میلادی و در چارچوب راهبرد مبارزه با تروریسم وارد افغانستان شده بودند، در پایان سال ۲۰۱۴ میلادی به مأموریت رزمی خویش در این کشور خاتمه دادند. با اختتام رسمی مأموریت نیروی بینالمللی کمک به امنیت (ISAF)، بیش از ۱۳۰ هزار نیروی نظامی خارجی از افغانستان خارج شدند و مسئولیت اصلی تأمین امنیت داخلی کشور بهطور کامل به نیروهای امنیتی و دفاعی افغانستان محول گردید.
با پایان یافتن مأموریت رزمی ایساف در تاریخ ۳۱ دسامبر ۲۰۱۴، ماهیت حضور نظامی ایالات متحده و ناتو در افغانستان دستخوش تحول بنیادین گردید. بر مبنای توافقنامهٔ امنیتی دوجانبه میان دولت افغانستان و ایالات متحدهٔ آمریکا (#BSA)، محور اصلی فعالیت نیروهای آمریکایی از عملیات مستقیم رزمی به آموزش، مشاوره دهی، تجهیز، پشتیبانی لوجستیکی و حفظ ظرفیت عملیاتی نیروهای امنیتی و دفاعی افغانستان (#ANDSF) تغییر یافت.
علاوه بر این وظایف، توافقنامهٔ مذکور امکان انجام عملیات های ضدتروریستی ایالات متحده علیه شبکهٔ القاعده و گروههای وابسته به آن را نیز پیش بینی کرده بود و بر همین اساس، عملیات هایی محدود علیه مواضع و پایگاه های این گروه صورت میگرفت. با این حال، مسئولیت مستقیم ادارهٔ جنگ و تأمین گستردهٔ امنیت کشور دیگر در حیطهٔ صلاحیت و مأموریت نیروهای آمریکایی قرار نداشت.
در خصوص ناتو نیز، توافقنامهٔ وضعیت نیروها (SOFA) که در تاریخ ۳۰ سپتامبر ۲۰۱۴ به امضا رسید، چارچوب حقوقی لازم برای آغاز مأموریت جدید موسوم به «حمایت قاطع» (Resolute Support Mission) را فراهم آورد. این مأموریت از اول جنوری ۲۰۱۵ میلادی رسماً آغاز به کار کرد و ماهیتی کاملاً غیررزمی داشت. کارکرد اصلی آن، ارائهٔ آموزش، مشاوره و معاونت فنی به نهاد ها و نیروهای امنیتی افغانستان بود.
بر این اساس، میتوان سال ۲۰۱۴ را نقطهٔ عطفی راهبردی در روند مداخله بینالمللی در افغانستان قلمداد کرد. نقطهای که طی آن مسئولیت مستقیم نیروهای خارجی در ادارهٔ جنگ خاتمه یافت و مسئولیت تأمین امنیت کشور بهطور کامل به نهادهای افغان انتقال یافت. از آن پس، ایالات متحده و ناتو دیگر همچون دورهٔ ایساف، نیروی اصلی درگیر در نبرد مستقیم با گروه های شورشی نبودند، بلکه نقش آنان از عملیات رزمی به سمت آموزش، مشاوره، پشتیبانی و ارتقای ظرفیت نهادی نیروهای افغان تغییر جهت داد. ناتو نیز به صراحت مأموریت حمایت قاطع را یک مأموریت «غیررزمی» تعریف نموده بود.
در نوشته های بعدی، بهطور مشخص به بررسی تحولات ساختار سیاسی و نظامی طالبان پس از سال ۲۰۱۴ پرداخته خواهد شد.
پس از حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، ایالات متحده با همکاری متحدان خود عملیات Operation Enduring Freedom را برای ریشه کن سازی تروریسم در افغانستان آغاز کرد. هدف این عملیات، نابودی شبکهٔ القاعده و جلوگیری از تبدیل شدن دوباره افغانستان به پناهگاه گروههای تروریستی بود.
اداره طالبان طی چند هفته و بدون مقاومت جدی سقوط کرد، اما جنگ علیه القاعده برای سالها ادامه یافت. پس از دستیابی به اهداف اصلی این عملیات، از جمله از بین بردن پایگاه های القاعده و کشته شدن اسامه بنلادن، ایالات متحده و متحدانش اعلام کردند که مأموریت رزمی خود را در افغانستان پایان خواهند داد. در نتیجه، تا پایان سال ۲۰۱۴ حدود ۱۳۰ هزار نیروی خارجی که برای مبارزه با تروریسم در افغانستان حضور داشتند، این کشور را ترک کردند و مأموریت رزمی ناتو نیز رسماً خاتمه یافت.
در فاصله سالهای ۲۰۰۱ تا ۲۰۱۴، طالبان عمدتاً بر جنگ چریکی تکیه داشتند. حملات انتحاری، ماین های کنار جاده، کمین، ترور و یورشهای پراکنده، ستون فقرات راهبرد نظامی این گروه را تشکیل میداد؛ حملاتی که طی سالها جان هزاران فرد ملکی و نظامی را گرفت.
سال ۲۰۱۴ نقطهٔ عطفی در جنگ افغانستان بود. با پایان مأموریت رزمی آمریکا و ناتو، مسئولیت تأمین امنیت به نیروهای جمهوری اسلامی افغانستان واگذار شد و نیروهای باقی ماندهٔ خارجی صرفاً مأموریت آموزش، مشاوره و پشتیبانی را بر عهده گرفتند.
طالبان این تحول را فرصتی راهبردی تلقی کردند. این گروه به تدریج از جنگ چریکی فاصله گرفته و راهبرد تازهای را در پیش گرفت؛ راهبردی که بر جنگ جبههای، تصرف مناطق و گسترش کنترل سرزمینی استوار بود.
این دگرگونی تنها به تغییر تاکتیک های جنگی محدود نمیشد. طالبان همزمان ساختار رهبری و فرماندهی خود را بازسازی کردند، دکترین نظامی خود را از جنگ چریکی به جنگ جبههای و تصرف مناطق تغییر دادند و با سازماندهی منسجم، آموزش های تخصصی و تجهیزات پیشرفته توان عملیاتی خود را به طور چشمگیری افزایش دادند؛ تحولاتی که زمینه ساز عملیات های گسترده این گروه در سالهای بعد شد.
اما طالبان چگونه و با حمایت مستقیم کدام کشورها توانستند از یک گروه پراکنده و عمدتاً چریکی، به نیرویی منسجم و سازمان یافته تبدیل شوند؛ نیرویی که قادر بود عملیاتهای پیچیده و هماهنگ را همزمان در چندین جبهه هدایت کند؟
در نوشته های بعدی، با استناد به پژوهش های معتبر و منابع مستند، ابعاد مختلف این تحول را بررسی خواهیم کرد؛ از باز سازی ساختار رهبری و فرماندهی و تغییر دکترین نظامی طالبان، تا نقش حمایت های خارجی، آموزش، تجهیز و سایر عواملی که این دگرگونی را ممکن ساخت.
حدود سه سال قبل، احمد ضیا سراج، رئیس پیشین امنیت ملی افغانستان، در بخشی از یک سخنرانی هشدار داد که حضور گروه های تروریستی در افغانستان دیگر به #داعش، #القاعده و گروه های منطقهای محدود نمی ماند. و برای نخستین بار گروه هایی چون «#الشباب» و «#بوکوحرام» نیز با کمک القاعده در خاک افغانستان پایگاه و نمایندگی ایجاد کرده اند و در مواردی با طالبان همکاری دارند.
اکنون، پس از گذشت نزدیک به سه سال، موضوع حضور «الشباب» در افغانستان در سازمان ملل نیز مطرح و تأیید شده است.
این تحول نشان میدهد که هشدارهای استخباراتی درباره گسترش تروریسم در افغانستان، ادعاهای بیاساس نبوده، بلکه بخشی از یک روند عمیق تر بوده است که افغانستان را به محل تجمع گروه های تروریستی فرامنطقهای تبدیل کرده است.
آنچه امروز در گزارش ها و نشست های بینالمللی مطرح میشود، نشاندهنده اهمیت هشدارهایی است که سالها قبل از سوی نهاد های امنیتی افغانستان مطرح شده بود.
در نهایت، مسئولیت اصلی این وضعیت متوجه طالبان است؛ گروهی که با فراهم کردن پناهگاه و فضای امن برای شبکه های تروریستی، افغانستان را بار دیگر به کانون فعالیت گروه های افراطی و تروریستی بینالمللی تبدیل کرده است. تداوم این سیاست نه تنها تهدیدی برای امنیت منطقه و جهان است، بلکه افغانستان را یک بار دیگر به سوی چرخه جنگ های گسترده و ویرانگر سوق میدهد؛ جنگ هایی که این بار میتواند ابعاد فرامنطقهای و بسیار پیچیدهتری داشته باشد.
@zia_saraj1

























