امروز از اون روزاست که هرگز تموم نمیشه
برای اولین بار آسانسور خراب شده و ما طبقه ده هستیم و همزمان آب هم قطع شده
خستمه واقعا کاش امروز تموم میشد.
دوسه سال پیش یه بار خواهرم اومده بود پیشم من سرکار بودم سالاد شیرازی درست کرده بود اشتباهی به جای آبغوره شراب ریخته بود توش.
هروقت یادم میاد خنده ام میگیره
چون تو زندگی واقعیم همش در حال دویدنم تصمیم گرفتم از اول آذر به طور جدی برم تو یه تیم و باهاشون بدوم.
یهو ساعت ۱ونیم شب روانت بهم می ریزه بدنت شروع میکنه به لرزیدن و حالتی شبیه پنیک بهت دست میده که خودتم تعجب میکنی ازخودت.
کاش میشد آدم مغزش رو ریست کنه
به مامانم میگم مامان حالم خوش نیست بی دلیل عصبیم نگران میشه و میگه بابونه داری؟
مامان جان کاش بابونه کار ساز بود.
















