دیگه دیدم سوز میاد و مقاومتم جواب نمیده. نازکترین بافتها و بارونیها رو برداشتم و چیدم تو کمد. ضخیمها و حجیمها مونده هنوز ولی در کمد که باز میشه صدای جیغِ بدبخت از تنگی و فشردگی درمیاد. چوبلباسیها امکان حرکت ندارن. چفت هم. کلاستروفوبیای کمدی. تنها مشکلم با سرما که فدای سرش
پیشی دنبال یک همخونهی جالبه. نبود؟ گربهی مصریِ پخته داریم سه ماهه که از تنور دراومده. گرم و نرم. قند و نبات. شکم عرقخوری قلمبه هم داره تازه.
Zar retweeted
هنوز تحت تأثیر قرار نگرفتید یعنی؟ 😿
#واگذاری
Zar retweeted
هر لحظه میتونستم از شدت ناز بودنش گریه کنم.
این گربه به لطف یکی از دوستان از مرگ حتمی نجات پیدا کرده و الان دنبال سرپرست میگرده.
ممنون میشم ریتوئیت کنید یا به گوش دوست و آشنا برسونید.
عاشق وقتهاییم که یکی فکر میکنه داره گولت میزنه و بازیچهاش شدی. هانی من دارم میزان وقاحتت رو بررسی میکنم و ببینم تا کجا میتونی پیش بری. ماشالله. بزنم به تخته سقفم نداری، حتی شیشهای. (بدفازی. تحقیر و استهزا. نفرتپراکنی در اشل خرد. حرکت ممتد سر به چپ و راست. تاسف. نچنچ.)
دوست جدیدم نشست یه کار عجیبغریبِ تخصصیای کرد و اسپاتیفایم درست شد. رایگان، بدون ویپیان و هرگونه تبلیغ، اکانت خودِ خودم. حریصانه و بیوقفه دارم گوش میدم. گوشم به خون و آخگویی و فحش و ناسزا افتادهها ولی دارم لذتی میبرم، بیا و ببین. ندیدبدیدبازیِ شورانگیزِ غیراخلاقی.
بابام یه قانونِ نانوشته تو میوه و سبزیجات خریدنِ ترهباری داره. هر چیزی بخواد بخره، همه رو خوشگل و سالم انتخاب میکنه و کنار همهی اونا، میگرده و یه دونه بامزهی کجوکولهی نخواستنی هم پیدا میکنه. اون یه دونه هم سهم منه. قربونش میرم، بهش میخندم و بعد میخورمش. سهم امروزم:
یک معشوقهی تازه داره نمنم و آسهآسه به حوزهی استحفاظی قلبم اضافه میشه: Laurie Anderson. خیلی موزیکهاش جالبن. بعد ناگهان تو پروسهی خوندن دربارهاش، فهمیدم سالها قبل یه فیلم ازش دیده بودم، بیاینکه به اسم کارگردانش توجه کرده باشم. انقدر خوشم میاد از اتفاقهای اینمدلی. هوشت.
با دوستم اسنپ گرفتیم. اومدم از در سمت چپ که عادت ندارم سوار شم، حین نشستن پام لیز خورد. (بله، پای آدم ممکنه تو ماشین و در حالت نشسته هم لیز بخوره.) بعد فکر میکنید از ضبط ماشین چی داشت پخش میشد اون لحظه؟ "دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره." زندگیم یک شوخی دستوپا درآوردهی بزرگه.
تو آسمون ابرها باهم یه دایناسور کشیدن. دایناسور گردن دراز بامزه. گفتم وای کاش یه برگ کوچک سبز تازه چیدهشده از شاخهی درختی بودم، در حال جویده شدن تو دهن آخرین دایناسور روی زمین. تا جملهی بلندم تموم شه، دایناسوره شد ابر بیشکلِ خالی. خورشیدم سینه کشید، جامه درید، چشم رو گایید.
قطارِ آخر مترو عالیه. من تنهام با فروشندهها. یه دور پرزنت کردن هر کدوم. بعد دیدن خریدار نیستم نشستن کنارم. الان منم و کلوچههای گردویی تازه، پاستور، آدامسهای خوشمزه و نرم و تازه، گوشوارههای خاص و شیک، پابندهای استیل، جورابهای رنگارنگ، هندزفری بلوتوثی، آیپی، کابل شارژ.
بعضیچیزها رو باید از دور تماشا کرد. شکوهی در تار و گم بودنه. چشمهات رو ریز کن ولی عینک نزن. بند نافم رو با گمگشتگی بریدن. شاخکهای تیزِ کنجکاو و حساس. امید گره خورده به این عدمقطعیت یا من خیلی راحت شدم باهاش که هر شفافیت و روشنی زیادی چشمم رو میزنه و کورم میکنه؟ بهبه سراب.
دیشب از ذوق و هیجان خوابم نمیبرد و دلم به هم میپیچید. یاد اون شبی افتادم که بعد از روزهای سیاه، دوستم رو دیدم و داشتیم هرهر میخندیدیم. یهو وسط خنده قلبم تیر کشید. بهش گفتم آی قلبم چرا درد گرفت؟ گفت واسه خندیدنه بدبخت، انقدر که نخندیدیم. بعد آب دهنش پرید گلوش افتاد به سرفه.







